تاریخ ایران

به نام خداوند کیهان و هور که چشم بد از خاک ایران به دور


متن منشور کوروش

. «کورش» (در بابلی: ‹کو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَکَّـد» ‹اَ‌ک- کـَ- دی- ای›، …

2. ... همه جهان

3. ... مرد ناشایستی به فرمانروایی کشورش رسیده بود.

4. او آیین‌های کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.

5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.

6. او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود ... هر روز کارهایی ناپسند می‌کرد، خشونت و بد‌کرداری.

7. او کارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌کرد. اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش «مَــردوک» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.

8. او مردم را به سختی معاش دچار کرد. هر روز به شیوه‌ای ساکنان شهر را آزار می‌داد. او با کارهای خشنِ خود مردم را نابود می‌کرد ... همه مردم را.

9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل» خدای بزرگ (= مردوک) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترک کرده بودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)

10. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین که زندگی و کاشانه‌اشان رو به ویرانی می‌رفت، توجه کند. مردوک خدای بزرگ اراده کرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.

11. ساکنان سرزمین «سـومِـر» و «اَکَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوک بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

12. مردوک به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه کشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد. آنگاه او نام «کورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد کرد.

13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹کو- تی- ای› را به فرمانبرداری کورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـان‌مَـن- دَه› را. کـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار کرد.

14. کورش با راستی و عدالت کشور را اداره می‌کرد. مردوک، خدای بزرگ، با شادی از کردار نیک و اندیشه نیکِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

15. او کورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی که خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی‌داشت.

16. لشکر پر شمار او که همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در کنار او ره می‌سپردند.

17. مردوک مقدر کرد تا کورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید» ‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست کورش سپرد.

18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکَّـد و همه فرمانروایان محلی فرمان کورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره‌های درخشان او را بوسیدند.

19. مردم سروری را شادباش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. منم «کـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکَّـد، شاه چهار گوشه جهان.

21. پسر «کمبوجیه» ‹کـَ- اَم- بو- زی- یَه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «کـورش» (کـورش یکم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیش‌پیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

22. از دودمـانی ‌کـه ‌همیشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروایی‌اش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوک) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم؛

23. همه مـردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوک دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من‌کرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

25. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.

26. من برده‌داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.

27. او بر من، کورش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من «کمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،

28. برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوک همه شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشسته‌اند؛

29. و همه پادشاهان سرزمین‌های جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمین‌های دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،

30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.

31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَک›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای کهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیک- لَت› که ویران شده بود را از نو ساختم.

32. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.

33. همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَّـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوک به شادی و خرمی،

34. به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود که دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم،

35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: ‘‘به کورش شاه، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

36. بی‌گمان در روزهای سازندگی، همگیِ مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم). . . . .

37. … غاز، دو اردک، ده کبوتر. برای غازها، اردک‌ها و کبوتران…

38. ... باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم ...

39. ... دیوار آجری خندق شهر را،

40. ... که هیچیک از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛

41. ... به انجام رسانیدم.

42. دروازه‌هایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روکشی از مفرغ ...

43. ...کتیبه‌ای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›

44. ...

45. ... برای همیشه!


 

داریوش بزرگ

داریوش پسر ویشتاسپه زمانی پا به دنیا گذاشت که کوروش بر تخت دیا اکو(پادشاه ماد) نشسته و دولت جهانی خود را آغاز کرده بود.و زمانی که خرد سال بود مادر و دایگان خود را ترک گفته و به دربار شاه رفت. او هر روز کوروش را هنگام کار می دید و اصول و کردار سیاست را از او می آموخت. داریوش به سرعت روح کوروش این فرمانروای نابغه را در خود یافت.

هنگامی که داریوش 20 ساله شد مانند دیگر نجبای ایرانی می بایست وارد خدمات لشکری و سیاسی می شد بدین ترتیب داریوش دز زمان مرگ ستاره بزرگ هخامنش (کوروش) در کنار وی و در عرصه سیاست حضور نداشت و کار خود را با تاج گذاری کمبوجیه آغاز کرد.

در داریوش علاوه بر خصوصیات نجبای ایرانی روشن بینی، مقامات روحی بزرگ، نیک نفسی و سلامت ذات نیز دیده می شد. اندیشه داریوش شب و روز سرنوشت دولت کوروش بود.


 

کتیبه داریوش بزرگ در شوش

از داریوش بزرگ، کتیبه‌های فراوانی در شهر شوش به دست آمده است که بر روی سنگ‌های مرمرین، پاستون‌ها، لوح‌های گلین و یا بر آجر نگاشته شده‌اند. بیشتر این کتیبه‌ها، مانند دیگر نبشته‌های هخامنشی به سه خط و زبان فارسی باستان، عیلامی و بابلی هستند. متن زیر گزارش فارسیِ یکی از مهمترین کتیبه‌های داریوش بزرگ، یعنی کتیبه پنجم او در شوش (DSe) است که در آن اندیشه‌های داریوش در زمینه صلح‌جویی و همبستگی سرزمین‌ها، آبادانی و سامان شهرها، پاسداشت ناتوانان، پایندگی میهن و بسا نکات مهم دیگر آمده است. این کتیبه کوتاه، همراه با نویسه اصلی میخیِ فارسیِ باستان، آوانوشت و برخی توضیحات از سوی این نگارنده در دست چاپ است و ترجمان آسان‌خوانِ آن در اینجا منتشر می‌شود.

بند 1 خدای بزرگ است اهورامزدا؛ که بیافرید این زمین را؛ که بیافرید آن آسمان را؛ که بیافرید آدمی را؛ که بیافرید از برای آدمی شادی را؛ که داریوش را شاهی فرا داد. یک شاه از بسیاران، یک فرمانروا از بسیاران.

 

بند 2 من داریوش، شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه سرزمین‌هایی با گوناگون مردمان، شاه در این زمین بزرگ، پهناور و دورکرانه. پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی، یک پارسی، پسر پارسی، یک آریایی، آریایی‌تبار.

 

بند 3 گوید داریوش شاه: بخواست اهورامزدا، این است سرزمین‌هایی که جز از پارس دارم. آنانرا فرمان راندم. مرا خراج گذاردند. آنچه گفتِ من به آنان بود، چنان کردند. قانون من آنانرا پایید: ماد، خوزیه، پارت، هرات، بلخ، سغد، خوارزم، سیستان، آراخوزی، ثَتَه‌گوش، مَکا، گندارَه، هند، سکاییانِ هوم‌نوش، سکاییانِ تیز خود، بابل، آشور، اّرَبیه (عربیه)، مصر، ارمنیه، کاپادوکیه، اسپارت، یونانیان این سوی دریا و آن سوی دریا، اسکودر، حبشیان، کاریان.

 

بند 4 گوید داریوش شاه: بسا بد کرداری شده بود، من به نیکی گردانیدم. سرزمین‌ها به دیگری بر می‌تاختند و یکی دیگری را فرو می‌کوبید. من بخواست اهورامزدا چنان کردم که یکدیگر را نکوبند. هر کدام در ماندگاه خود هستند. از این قانون من بیمناکند که: زورمند، ناتوان را نمی‌کوبد و نابود نمی‌کند.

 

بند 5 گوید داریوش شاه: بخواست اهورامزدا، بسا کارها که نابسامانیده شده بود؛ من آنرا بسامانیدم. گذر زمان، باروی شهر . . . را برافکنده بود و بازساخت نشده بود؛ من بنیان باروی دیگری برآوردم. چنان که مانَد تا آینده‌ها.

 

بند 6 گوید داریوش شاه: اهورامزدا و دیگر بغان، بپایند مرا و نوشتارهای مرا و خانه/ میهن مرا.


 

ماجرای هزار سرباز هخامنشی کشف شده در مصر

هرچند نخستین‌بار نبود که خبر کشف ارتش گمشده کمبوجیه در مصر و لیبی به‌گوش می‌رسد اما خبر این بار برخلاف دو بار گذشته به‌سرعت از سوی خبرگزاری‌های رسمی و روزنامه‌های سراسری کشور با استقبال روبه‌رو شد. همچنین خبرگزاری‌ها و روزنامه‌های معتبر جهانی هم واکنش‌های متفاوتی به‌پیدایش ۵۰ هزار سرباز هخامنشی در مصر نشان دادند.

به نوشته «تهران امروز»، مساله تا جایی پیش رفت که «حمید بقایی» رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری از رئیس‌جمهور خواست تا اجازه اعزام باستان‌شناسان ایرانی را در قالب یک تیم باستان‌شناسی بین‌المللی به‌کشور مصر بدهد که با موافقت او روبه‌رو شد اما به‌یکباره زاهی حواس، دبیرکل شورای‌عالی آثار باستانی مصر اطلاعیه مطبوعاتی صادر کرد و ماجرای کشف بقایای ارتش کمبوجیه را از اساس تکذیب کرد. این‌بار هم مطبوعات ایران بدون کوچک‌ترین تردیدی واکنش نشان دادند تا ارتش کمبوجیه دوباره در صحرای مصر گم شود.

دوقلوهای افسانه‌ای

در زمانی که بسیاری از محوطه‌های تاریخی کشور در سکوت خبری به‌سر می‌بردند، دو برادر ایتالیایی به‌نام آنجلو و آلفردو کستیگلیونی که به‌خاطر کشف مشهور خود در ۲۰ سال پیش در شهر تاریخی مصر، «شهر طلا»، معروفیت جهانی پیدا کرده بودند، ادعا کردند که گمشدگان ایرانیان در دو هزار سال پیش را پیدا کردند. فیلمی از آنها در فستیوال «روورتو» نشان داده شده که بیانگر تحقیق ۱۳ ساله و همچنین پنج سال اعزام هیات باستان‌شناسی به‌این منطقه بود.براساس این فیلم، آنها در سال ۱۹۹۶ شروع به‌این فعالیت کردند. هیات باستان‌شناسی در کاوش‌های خود آهن‌آلاتی را در نزدیکی «سیوا» پیدا کردند.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673515.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کاوش ادامه می‌یابد و آنها به‌اجساد و استخوان‌های انسانی در یک گودال می‌رسند. آنها به‌این نتیجه می‌رسند که این گودال یک پناهگاه بود در برابر توفان‌های شن.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673636.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کاوش‌ها آنها را به ‌تعدادی خنجر برنزی و چندین کمان می‌رساند. آنها همچنین حدود یک چهارم مایل دورتر از پناهگاه تیم باستان‌شناسی یک بازوبند نقره‌ای، گوش‌آویز و چندین حلقه که شبیه تکه‌های گردنبند بوده‌اند پیدا می‌کنند.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673815.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673733.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673908.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

تجزیه و تحلیل گوشواره‌ها آنها را به‌این نتیجه می‌رساند که این اشیا متعلق به‌دوران هخامنشی هستند.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111674321.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

آنها همچنین گورهای دسته جمعی با هزاران استخوان سفید پیدا کرده‌اند و می‌گویند که بقایای لشکر «کامبیز» – کمبوجیه- نیز باید در این منطقه موجود باشد.


دوقلوهای ناقلا

زاهی حواس، دبیرکل شورای عالی آثار باستانی مصر اما به‌یکباره همه چیز را کتمان کرد. البته نه دریک کنفرانس مطبوعاتی بلکه در یک وب سایت. او می‌نویسد: «‌آنچه در روزنامه‌ها، خبرگزاری‌ها و اخبار تلویزیون از کشف بقایای ارتش کمبوجیه از قول برادران دوقلو گفته شده، بی‌اساس و گمراه‌کننده است. آن برادران هیچ ماموریتی در منطقه نداشته‌ و مجوزی نیز برای اینکار نداشته‌اند.»
اما سربازانی که این دو برادر از کشف آنها خبر داده‌اند براساس متون تاریخی در ۵۲۵ سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در توفان شن، زنده در زیر لایه‌های شن صحرا مدفون شده بودند. این سربازان بعد از هفت روز راهپیمایی در بیابان به‌ منطقه‌ای می‌رسند که هم‌اکنون با نام «الخرقه» شناخته می‌شود. پس از آن بود که سربازان ایرانی ناپدید شدند و هیچ کس اثری از آنها نیافت. هرچند این قصه از سوی بسیاری به‌عنوان افسانه تعبیر می‌شود اما هرودت در تاریخ خود به‌بادهای شدیدی اشاره می‌کند که همزمان با حضور ایرانیان از سمت جنوب وزیدن گرفت و گردبادها و توفان‌های شن عظیم حاصل از آن سربازان ایرانی را در بر گرفت. از سوی دیگر، خبر کشف اجساد ۵۰ هزار سرباز هخامنشی از مصر به‌ایران رسید و دوباره تکذیب شد هیچ‌کس سراغی از باستان‌شناسان نگرفت.

مصر ۳۰۰ سال در سیطره ایران

شهریار عدل، باستان‌شناس نام‌آشنای ایران که به‌تازگی از کاوش علمی در ترکمنستان بازگشته به‌تهران‌امروز می‌گوید: شکی وجود ندارد که کمبوجیه لشکرکشی کرده و‌مصر را به‌تسخیر خود درآورده‌است. در این مسیر که چهارهزار کیلومتر بوده است قطعا سربازانی از بین رفته‌اند. بنابراین پیدا شدن اجساد آنها کاملا طبیعی است. اما عدل روی یک مساله‌ای تاکید می‌کند که همگان باید به‌آن توجه کنند. البته او اعتقاد دارد که آنچه دو برادر دوقلوی ایتالیایی روی آن انگشت گذاشتند همان ارتش کمبوجیه است. عدل می‌گوید: باید این مساله بررسی شود آنچه که باستان‌شناسان ایتالیایی می‌گویند واقعا متعلق به‌حمله کمبوجیه به‌مصر است یا خیر. او البته تنها خبر این کشف را شنیده و عکس‌های آن را ندیده است اما می‌گوید: ما الان می‌دانیم که سرنیزه‌های دوره هخامنشی به‌ چه شکلی بوده است. بنابراین این مساله می‌تواند ما را به‌درست یا غلط بودن آنچه این دو باستان‌شناس می‌گویند، برساند.

عدل هم از نحوه خبررسانی این کشف راضی نیست. او هم کمی مظنون است. می‌گوید: «مجموعه داده‌ها باید بررسی شود و پایه علمی داشته باشد. آنچه از نگاه او و سایر باستان‌شناسان واضح و غیرقابل‌انکار است، این است که مصر از زمان کمبوجیه تا داریوش سوم جزئی از شاهنشاهی ایران بوده است. او به‌وجود آثار بازمانده از این تاریخ در کنار رود نیل و دریای سرخ اشاره می‌کند و می‌گوید طبیعا ایران باید با داشتن ارتشی بزرگ و مجهز مصر را بخشی از سرزمین خود کرده باشد. اما او اعتقاد دارد، این موضوع که این ارتش همان ارتش کمبوجیه باشد نیاز به ‌بررسی دارد.
عدل گم‌شدن بخشی از ارتش کمبوجیه را استیلای ۳۰۰ ساله ایران برمصر در توفان شن اتفاقی عادی می‌داند.

سوال آخر

حاشیه پیرامون لشکر کمبوجیه به‌جدال بین باستان‌شناسان مصری ختم نشد. سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پس از این جدال بین برادران «کستیگلیونی» و «زهی حواس» مجبور به‌واکنش شد. مساله‌ای که سازمان میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری روی آن انگشت گذاشت، احتمال فشارهای سیاسی وارده از سوی دولت مصر به‌باستان‌شناسان برای تکذیب خبری است که واکنش‌های متفاوتی از سوی پژوهشگران کشورهای مختلف را در پی داشت. احتمالی که در میان افکارعمومی و آشنایان به‌حوزه‌های تاریخی و سیاسی هم قوت گرفت و دور از ذهن نیست با توجه به‌روابط ایران و مصر و رقابت‌های فرهنگی چنین فشاری به‌تیم باستان‌شناسی وارد شود. آن هم زمانی که مدت‌هاست کشورهای عربی از خواب قیلوله ما سود می‌برند وتلاش می‌کنند تا علاوه بر خلیج فارس، مشاهیر ایرانی را هم به‌اسم خودشان مصادره کنند.

به‌هرحال آنچه مسلم است در مصر کتیبه‌ای از داریوش هخامنشی وجود دارد که درباره حفر کانال سوئز و فتح مصر در مقاطعی از تاریخ باستان داد سخن داده است. بنابراین حضور ارتش ایرانیان در آن دوره تاریخی غیرقابل انکار است. برخی از روزنامه‌‌ها همچنان که بدون گفت‌و‌گو با باستان‌شناسان به‌درج خبر پرداختند بدون کوچک‌ترین تردیدی خبر کذب بودن آن را هم درج کردند. اما سوال اینجاست خبرنگارانی که نزدیک به‌ یک‌دهه گذشته در حوزه میراث فرهنگی کشور تربیت شده و قدرتی دوباره‌ به‌سازمان میراث فرهنگی بخشیده بودند، در این ماجرا کجا بودند؟ چرا سازمان میراث فرهنگی به‌جای دادن اطلاعیه و تکذیب و تردید هیچ‌گاه از خبرنگاران شناخته‌شده این حوزه و باستان‌شناسان به‌نام کشور دعوت نکرد تا در یک کنفرانس مطبوعاتی، این مساله را به ‌چالش بکشانند.

چرا یک برنامه‌تلویزیونی با حضور باستان‌شناسان نام‌آشنای کشور ترتیب نداد تا بتواند از زدن گره روی گره‌های گذشته جلوگیری کند. حتی اگر نتیجه نشان می‌دهد که ارتش کشف شده، کوچک‌ترین ارتباطی با کمبوجیه و خاندان هخامنشی نداشت آیا از ارزش تاریخی ایران که روزگاری مصر را در سیطره خود داشته، کاسته می‌شد یا آنقدر باید به‌حواشی این مساله پرداخته می‌شد تا اصل ماجرا به‌فراموشی سپرده شود؟ سوال آخر اینکه چرا در مسائل علمی و باستان‌شناسی به‌جای پاسخگو بودن باستان‌شناسان، روابط‌عمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پاسخگوست؟ چرا باب گفت‌وگو بین متخصصان باز نمی‌شود تا ارتش‌های تاریخی ایران در توفان شن حواشی اتفاق‌های علمی گم نشوند.

خبر گزاری فارسی در تاریخ ۸:۳۰ نوشت :

حسن محسنی، سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در گفت‌وگو با خبرنگار اجتماعی فارس اظهار داشت: رئیس جمهوری درباره تعیین تکلیف وضعیت ۵۰ هزار سرباز هخامنشی که در مصر شناسایی شده‌اند، وزارت امور خارجه و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری را مکلف کرده است که در همین راستا جلسه‌ای در هفته جاری با حضور معاون رئیس جمهوری و رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، نماینده دفتر حافظ منافع مصر در ایران، نماینده وزیر امور خارجه، رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی، معاون حفظ و احیای سازمان میراث فرهنگی و تعدادی از کارشناسان مرتبط برگزار می‌شود.
وی در ادامه گفت: در این جلسه مذاکراتی بین طرفین انجام می‌شود که عمده مباحث حول دو محور است، نخست اینکه میزان اهمیت شناسایی ۵۰ هزار سرباز هخامنشی در مصر از لحاظ دانش علمی که اضافه خواهد کرد و دوم اینکه راهکارهای پیشنهادی ایران برای کسب اطلاعات بیشتر درباره این آثار ایرانی در این جلسه مطرح می‌شود.
سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری یکی از پیشنهادات ایران را که در این جلسه درباره آن تصمیم‌گیری خواهد شد اقدام برای اعزام هیئت باستان‌شناسی ایران به مصر اعلام کرد.
به گفته محسنی در حال حاضر سازمان میراث فرهنگی و گردشگری حتی اعضای هیئت باستان‌شناسی که احتمالاً به مصر اعزام خواهند شد را نیز تعیین کرده است و آمادگی کامل برای بررسی‌های بیشتر درباره این ۵۰ هزار سرباز را دارد.
وی در ادامه اظهار داشت: سازمان میراث فرهنگی و گردشگری رایزنی‌هایی را نیز با دو باستان‌شناس ایتالیایی که این ۵۰ هزار سرباز هخامنشی را شناسایی کرده‌اند آغاز کرده است تا اطلاعات این افراد یا با حضور آن‌ها در ایران به کشورمان منتقل شود یا اینکه تیم باستان‌شناسی که از ایران به مصر اعزام می‌شود آن‌ها اطلاعات خود را در اختیار تیم ایرانی قرار دهند.
سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری تصریح کرد: در جلسه‌ای که این هفته برگزار خواهد شد درباره نحوه تعامل ایران و مصر برای سرنوشت ۵۰ هزار سرباز هخامنشی، تصمیم‌گیری نهایی می‌شود.
محسنی افزود: در مرحله‌ انعقاد تفاهم طرفین ایرانی و مصری، خبرنگاران رسانه‌های داخلی و خارجی نیز حضور خواهند داشت.

به گزارش فارس، طی هفته اخیر حمید بقایی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در نامه‌ای به رئیس جمهور اعلام کرد: “طی روزهای اخیر بخشی از آثار “ارتش افسانه‌ای باستانی منتسب به کمبوجیه در کشور مصر ” توسط دو باستان‌شناس ایتالیایی به دست آمد.
سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در اجرای یکی از مأموریت‌های اصلی خود که حفظ،‌ احیاء‌ و ثبت آثار و معرفی دستاوردهای عظیم تمدن بزرگ ایرانی- اسلامی در راستای ” توسعه پایدار مبتنی بر دانایی “، کشور عزیزمان است و به منظور تنویر افکار عمومی و بهره‌برداری از فرصت پیش آمده برای ارتقای فعالیت‌های باستان‌شناسی ایران اسلامی پیشنهاد می‌شود:
۱- با دستور حضرتعالی، وزارت امور خارجه طی مکاتبه با دفتر حافظ منافع کشور مصر در تهران،‌ خواستار برگزاری جلسه‌ای مشترک با مسئولان وزارت امور خارجه، نماینده تام‌الاختیار کشور مذکور و نماینده این سازمان نکات و مسائل مرتبط با این موضوع را از نقطه نظر سیاسی و دیپلماتیک بررسی کنند.
۲- با توجه به اهمیت موضوع در سطح بین‌المللی، سازمان متبوع پیشنهاد انجام کاوش باستان‌شناسی در قالب یک گروه متخصص را ارائه می‌کند تا با بررسی علمی و تخصصی موضوع توسط پژوهشگران و باستان شناسان نسبت به انعکاس توانمندی‌های فنی و علمی میهن اسلامی در سطح بین المللی اقدام شود. ”

محمود احمدی‌نژاد نیز در پاسخ به این نامه موافقت خود را اعلام کرده و دستوراتی نیز ارائه داد که متن این نامه به شرح زیر است:
” ثبت، ضبط و معرفی میراث مادی و معنوی ایران عزیز که عظمت و شکوه ملت بزرگ ما را در صحنه جهانی به نمایش می‌گذارد تکلیف مهم و تعیین کننده‌ای است که بر عهده یکایک هموطنان و به ویژه دولت جمهوری اسلامی ایران است.
سهم ایرانیان در پایه گذاری تمدن بشری، تکوین و گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی بر جهانیان آشکار است و بدیهی است این نقش آفرینی بی بدیل جز از طریق حضور مؤثر و گسترده وسیعی از جغرافیای جهان میسر نیست و عمق دانش و بلندای بینش ایرانیان چندان است که در فرآیند توسعه قلمرو و حوزه نفوذ سیاسی ، آن‌که پیش از همه درخشید و در تاریخ به یادگار ماند ادبیات خداجو، آزادی‌بخش و عدالت گستر ایرانیان است.
در موضوع کشف اخیر نیز لازم است تلاش کافی در جهت بازبینی زوایا و وقایع تاریخی آن صورت پذیرد و اطلاع رسانی مناسب به ملت ایران و عموم مردم علاقمند جهان انجام شود.
استفاده از ظرفیت‌های کارشناسی ملی در موضوع میراث فرهنگی و بهره گیری از کارشناسان جهانی و ظرفیت‌های دیپلماسی و بین المللی مورد انتظار است. ”

به گزارش فارس، این سربازان در ۵۲۵ سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در توفان شن، زنده در زیر لایه‌های شن صحرا مدفون شده بودند.
این سربازان بعد از ۷ روز راه‌پیمایی در بیابان به منطقه‌ای می‌رسند که هم اکنون با نام “الخرقه ” شناخته می‌شود پس از آن بود که سربازان ایرانی ناپدید شدند و هیچ کس اثری از آن‌ها نیافت.
هرودوت در تاریخ خود به بادهای شدیدی اشاره می‌کند که همزمان با حضور ایرانیان از سمت جنوب وزیدن گرفت و گرد بادها و توفان‌های شن عظیم حاصل از آن سربازان ایرانی را در بر گرفت.
داستان گم شدن ارتش کامبیز ـ کمبوجیه ـ اگر چه در خاطرها مفقود گشت و هیچ رد پایی از سربازان ایرانی بدست نیامد تا اغلب دانشگاهیان آن را داستانی خیالی بپندارند.
اما اکنون دو دانشمند باستان شناس ایتالیایی ادعا می‌کنند که شواهد برجسته ای یافته اند که ارتش ایران در توفان شنها دفن شده است. دو برادر ایتالیایی “آنجلو ” و “الفردو ” کستیگلیونی که به خاطر کشف مشهور خود در ۲۰ سال پیش در شهر تاریخی مصر، “شهر طلا ” ، معروفیت جهانی پیدا کرده بودند ادعای جدیدی را مطرح کرده‌اند.
فیلم باستان شناسی که در فستیوال “روورتو ” نشان داده شده، بیانگر تحقیق ۱۳ ساله و همچنین ۵ سال اعزام هیئت باستان شناسی به این منطقه است.آنها در سال ۱۹۹۶ شروع به این فعالیت کردند در ضمن اعزام هیئت‌های باستان شناسی آنها آهن آلاتی را در نزدیکی “سیوا ” پیدا کردند و در حالیکه آنها برروی منطقه کار می کردند، اجساد و استخوان‌های انسان‌هایی را در یک گودال یافتند و آنها این گودال را یک پناهگاه طبیعی در نظر گرفتند آن یک صخره به طول ۱۱۴٫۸ فوت و ۵٫۹ فوت عرض و ۹٫۸ فوت عمق یافتند از این پناه‌گاهای طبیعی زیاد در صحرا یافت می شود اما این یکی در آن منطقه تنها پناهگاه بوده است و اندازه آن برای پناه بردن و در امان ماندن از توفان شن مناسب است. اما فلزیاب‌های یک باستان شناس مصری تعدادی خنجر برنزی و چندین کمان پیدا کرد.
حدود یک چهارم مایل دورتر از پناهگاه تیم باستان شناسی یک بازوبند نقره‌ای پیدا کرد و همچنین گوش آویز و چندین حلقه که شبیه تکه‌های گردنبند بوده‌اند.
تجزیه و تحلیل گوشوارها بر اساس عکس‌های بدست آمده نشان می‌دهد که آنها مطمئنا به دوران هخامنشیان تعلق داشته‌اند و حلقه‌های کروی که از نقره ساخته شده‌اند و یک آویز کوچک از نقره که در پنج قرن قبل از میلاد مسیح در ترکیه بدست آمده است مشابه همین آویز است. آنها همچنین گورهای دسته جمعی با هزاران استخوان سفید پیدا کرده‌اند و می‌گویند که بقایای لشکر “کامبیز ” ـ کمبوجیه ـ نیز باید در این منطقه موجود باشد.


 

مقاومت اریو برزن

چو ایران نباشد تن من مباد    بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

«سال ۳۳۱ پیش از زادروز مسیح»

آریو برزندر بهار سال ۳۳۴ پیش از زادروز مسیح، اسکندر مقدونی با چهل هزار سپاهی از راه تنگه‌ی «هلس پنت» رهسپار ایران گردید. در این زمان داریوش سوم هخامنشی «دارا»، فرمانروای ایران بود. وی پس از گذشتن از دجله که با سختی انجام شد، مدت دو روز به سپاه خود آسودن (استراحت) داد.
به طوری که مورخان یونانی به‌ویژه «کنت کورث» نوشته است. در شب نخست ماه گرفت و به‌نظر مقدونی‌ها چنین آمد که پرده‌ای خونین رنگ روی ماه کشیده و از نور آن کاسته شده است. این حادثه احساسات مذهبی آنان را تحریک کرد و باعث وحشت گردید. سپاهیان مقدونی بین خود چنین صحبت می‌کردند: «معلوم است که خدایان مایل نیستند ما اینقدر دور رویم. رودها صعب‌العبور شده؛ از نور ستارگان کاسته. به هر جا وارد می‌شویم، آذوقه و علیق را سوزانیده‌اند و همه‌جا زمینه‌های لم‌یزرع مشاهده می‌کنیم. اینقدر خون‌ریزی برای چیست؟ برای اینکه یک نفر جاه طلب چنین می‌خواهد. این جاه طلب به وطن خود با نظر حقارت می‌نگرد. فلیپ را پدر خود نمی‌داند و به‌قدری فریفته‌ی خیالات خود و غرق دریای نخوت و تکبر است که می‌خواهد در میان خدایان قرار گیرد.» این زمزمه‌ها نزدیک بود باعث شورش گردد که اسکندر اهمیت موقع را دریافته سرداران و رؤسای قسمتهای مهم سپاه را به چادر خود دعوت کرد و در همان وقت کاهنان مصری را خواسته عقیده‌ی آنان را راجع‌به خسوف پرسید، زیرا به آگاهی‌های نجومی آنان عقیده داشت. مورخ مذکور راجع به اطلاعات نجومی کاهنان مصری چنین نوشته است:
« کاهنان مصری می‌دانستند که تحولاتی در زمان روی می‌دهد و ماه می‌گیرد. از این جهت که زیرزمین واقع می‌شود یا آفتاب آن را پنهان می‌دارد. ولی آنچه از این حساب معلوم می‌شود سّری است که کاهنان از مردم پنهان می‌دارند. اگر عقیده‌ی آنها را متابعت کنیم. آفتاب ستاره‌ی یونان است و ماه ستاره‌ی پارس. بنابراین هر دفعه که ماه می‌گیرد، این حادثه حاکی است از اینکه بلیه یا انهدامی برای پارسی‌ها در پیش است. کاهنان مصری برای اثبات عقیده‌ی خود به سوابق استناد می‌کنند و گویند که هروقت ماه می‌گرفته. این حادثه دلالت می‌کرده بر اینکه پادشاهان پارس با خدایی که برضد آنها بوده‌اند می‌جنگیده‌اند.» نوشته‌اند همین‌که جواب کاهنان مصری در اردو انتشار یافت یأس سربازان مبدّل به امیدواری و اطمینان گردید. (در اینجا باید اضافه کرد که ایران را با بابل از زمانهای کهن جزو اقلیمی می‌دانستند که کوکب آن آفتاب بود نه ماه. اگر روایت کنت کورث صحیح باشد، کاهنان مصری برای خوش‌آمد اسکندر به واسطه‌ی خصومتی که با ایرانیان داشته‌اند، ماه را ستاره‌ی ایران گفته‌اند.) ولی آریان در کتاب ۳ فصل ۴ بند ۲ نوشته که خسوف کلی شد و اسکندر برای آفتاب و ماه و زمین قربانی کرد و چون روحیه‌ی سپاهیان خود را مساعد دید هنوز سپیده‌ی صبح ندمیده بود که فرمان داد قشون او به راه افتد. در این هنگام مقدونی‌ها دجله را کوههای گُردیان را از طرف چپ داشتند.
از نوشته‌های مورخان پیداست که دربار ایران در این موقع نقشه‌ی «مم‌نون» سردار ایرانی را به مرحله‌ی عمل گذارده و زمینهای مسیر اسکندر را لم‌یزرع کرده و فقدان آذوقه اثر غریبی در مقدونی‌ها کرده و نزدیک بود آنان را به شورش وا دارد. ولی به قول حسن پیرنیا (مشیرالدوله) مورخ تیزبین ایرانی: « این نقشه اگر می‌بایست اجرا گردد موقعش وقتی بود که اسکندر در بین‌النهرین بود. یا در صورتی که داریوش سوم تصمیم گرفت که با قشون خود به درون ایران عقب نشیند. خبط بزرگ ایرانیان این زمان همانا عدم مخالفت از عبور اسکندر از دجله است. اگر آنها از عبور قشون اسکندر در اینجا مانع می‌شدند، بهره‌مند می‌بودند. بنابراین جای حیرت است که چرا از این موقع مناسب استفاده نکرده‌اند و چرا با داشتن سوراه‌نظام زبده حرکت قشون اسکندر را در بین‌النهرین کند و مختل نساخته‌اند. پارتی‌ها (اشکانیان) چند قرن بعد نمودند که در این جلگه‌ها با سواره نظامی که به جنگ و گریز معتاد بود، چه کارهای مفید ممکن بود انجام داد. تمامی خبط‌ها و اشتباهات از زمان عبور اسکندر از «دار دانل» تا اینجا و آنچه که بعد انجام شد فقط بر یک چیز دلالت می‌کند: نه کسی به‌جز «به تیس» کوتوال غزه و «آریوبرزن» (سردار قهرمان و میهن‌پرستبسیار حساس ملّی این زمان) برای فداکاری حاضر بوده و نه نقشه‌ای درکار. پارسی‌های این زمان، پارسی‌های زمان کوروش بزرگ نبودند و حکومتشان بر دنیا آن زمان در مدّت دو قرن آنها را پرورده‌ی ناز و نعمت داشته روحاً و جسماً سست کرده بود. این است که درهرجا بهانه‌ای برای احتراز از زحمات و مشقات می‌یابند: یک جا دیر می‌رند. درجای دیگر به‌جای ده هزار نفر هزار نفر می‌گمارند. آن هم وقتی که موقع گذشته، در اکثر جاها شهرها را به دشمن تسلیم می‌کنند. تنگها و گردنه‌ها به بی‌حفاظ می‌گذارند… و… و… این اوضاع نظیر اوضاعی است که در مورد آسور و بابل و غیره دیده شد و در این مورد هم یک‌دفعه دیگر تاریخ درس خود را تکرار کرد. » (تاریخ ایران باستان تألیف حسن پیرنیا (مشیرالدوله) کتاب دوم برگ ۱۳۷۶) چنانچه ساسانیان در مقابله با اعراب در قرن هفتم میلادی همین وضع را داشته‌امد (در این مورد به تاریخ نهضتهای ملی ایران از حمله‌ی تازیان تا ظهور صفاریان تألیف عبدالرفیع (رفیع) مراجعه شود)

جنگ گوگمل

پس از حرکت اسکندر به سوی ایران در طلیعه‌ی صبح شاطرهای او از راه رسیده خبر دادند که داریوش سوم از راه می‌رسد. براثر این خبر اسکندر قشون خود را به ترتیب جنگی درآورد و خود در رأس قشون قرار گرفت. ولی به‌زودی معلوم شد که شاطرها اشتباه کرده‌اند و سپاهی که دیده‌اند سپاه تفتیشی ایران بوده که به عده‌ی هزارنفر دور از قشون اصلی حرکت می‌کرده اسکندر بر اینها حمله برده یک عده را کشت و عده‌ای را اسیر کرد و مابقی به‌طرف قشون اصلی عقب نشستند (آریان، کتاب ۳ فصل ۴، بند ۳) در همین هنگام اسکندر قسمتی از سواره‌نظام مقدونی را مأمور کرد بروند عده‌ی و مواقع دشمن را معلوم نموده و آتش‌هایی را که ایرانیان به دهکده‌های بین راه زده‌اند، خاموش کنند تا قسمت بزرگ آذوقه را از حریق نجات دهند. زیرا ایرانیان درموقع حرکت، آذوقه و خانه‌ها را آتش زده و آنجا را ترک کرده بودند و هنوز تمام آذوقه آتش نگرفته بود.
بیشتر مورخان قدیم جنگ سوم و آخری داریوش سوم را با اسکندر مقدونی « جدال ارَبیل » می‌نامند ولی از چندی به این‌طرف آن‌را « جدال گوگمل » می‌نامند. «پلوتارک» گوید (اسکندر، بند ۴۳) : «جنگ بزرگ اسکندر با داریوش، برخلاف آنچه بیشتر مورخان نوشته‌اند در گوگمل روی داد نه در اربیل و این اسم به زبان پارسی به معنی خانه‌ی شتر است. این محل بر رود «بومادوس» در ۱۹ فرسنگی اربیل از طرف غرب و در پنج فرسنگی موصل از طرف شمال شرق واقع بود و جنگی که در اینجا روی داد، یکی از وقایع مهم تاریخ به‌شمار می‌رود زیرا اگر ایرانیان فاتح می‌شدند، جریان تاریخ تغییر می‌کرد.»
به‌هر حال قشون داریوش و اسکندر در این محل به استقبال یکدیگر شتافتند و همین که دو لشکر درمقابل یکدیگر واقع شدند، شیپورچی‌های طرفین شیپور حمله را دمیدند و از هر دو سپاه نعره‌ی جنگی برآمد. در ابتدا ارابه‌های داس‌دار ایرانی به‌شدت حمله‌ور شدند و باعث وحشت درصفوف مقدونی‌ها گردید. به‌ویژه که «مازه» در رأس سواره‌نظام ایران نیز به مقدونی‌ها حمله برده عملیات ارابه‌ها را تقویت کرد. ولی مقدونی‌ها چنانکه اسکندر سپرده بود، سپرهای خود را تنگ به یکدیگر چسبانده نیزه‌هاشان را به سپرها زدند. بر اثر آن صدای مهیبی در فضا پیچید و اسب‌های ارابه‌ها به وحشت افتاده برگشتند و در صفوف ایرانیان باعث اختلال شدند.
با وجود این بغض ارابه‌ها به صفوف مقدونی رسیدند و سربازان صفوف خود را گشودند تا ارابه‌ها بگذرند و بعد عده‌ای را با ضربت‌ها خراب کردند. ولی عده‌ای از ارابه‌ها با صفوف مقدونی تصادم کردند و تلفاتی به دشمن رسانیدند. توضیح اینکه دست‌های سربازان یا سر آنها را قطع و پیاده‌ها را از کمر به دو نیم می‌کرد. برش این داس‌ها چنان سریع بود که «دیو دور» نوشته است: «وقتی که سرهای سپاهیان مقدونی به زمین می‌افتاد چشم‌های آنان باز بود و تغییری در وجنات آنان در وهله‌ی اولی دیده نمی‌شد (کتاب ۱۷، بند ۵۸)(») پس از آن دو سپاه به قدری به‌هم نزدیک شدند که تیراندازان و فلاخن‌داران اسلحه‌ی خود را به‌کار برده بودند و جنگ تن‌به‌تن می‌رفت که درگیرد. در این مرحله جدالی مهیب بین سواره‌نظام جناح راست مقدونی با سواره‌نظام جناح چپ ایرانی که در تحت فرماندهی داریوش سوم بود شروع شد. همراه او هزار نفر سوار رشید و ممتاز بود که تمامی آنان از اقربای او به‌شمار می‌رفتند. این دسته‌ی ممتاز سینه‌ها را درجلو تگرگ تیر که به سوی داریوش می‌بارید سپر کرده می‌جنگید و عده‌ای زیاد از سپاهیان دلیر ملوفور (سپاهی که نوک نیزه‌هایشان به سیب طلائی منتهی می‌شد و از سواره‌نظام ممتاز پارسی (گاردجاوید) به‌شمار می‌رفت.) به دسته‌ی مزبور کمک می‌کردند.
نزدیک این سواره‌نظام‌ها مَردها و کوسّی‌ها می‌جنگیدند و بلندی قامت و دلاوری آنها جالب توجه بود. دسته‌ی قراولان شاهی و بهترین جنگی‌های هندی به کمک اینها آمدند. تمام سپاهیان فریاد جنگی برآورده به مقدونی‌ها حمله کردند و از جهت فزونی عدّه مقدونی‌ها درفشار گذاردند.
از طرف دیگر «مازه» در ابتدای جنگ با سواره‌نظام ایرانی مقدونی‌ها را هدف باران تیر قرار داد و تلفات زیاد به ‌آنها وارد کرده بود. دسته‌ای از سواره‌نظام ممتاز، که مرکب از دوازده هزار نفر کادوسی و هزارنفر سکائی بود، جداکرده به آنها دستور داده از جناح چپ دشمن دور زده، حمله به اردوگاه مقدونی‌ها برده بار و بنه‌ی آنها را تصرف کنند. فرمان مذکور در حال اجرا شد و سکاها بار و بنه‌ی مقدونی‌ها را غارت کردند. این واقعه باعث اختلال در اردوی مقدونیه گردید و اسیرانی که در آنجا بودند جرأت یافته به کمک ایرانیان آمدند. سکاها قسمتی از بار و بنه‌ی مقدونی‌ها را غارت کرده نزد مازه شتافتند تا او را از بهره‌مندی خود آگاه نمایند و از طرف دیگر در این احوال سواره‌نظام ایران که در اطراف داریوش بود، مقدونی‌ها را سخت در فشار گذارده مجبور کردند فرار کنند. این بهره‌مندی دوم ایرانیان بود و اسکندر چون وضع را چنین دید، خواست دراینجا همان کار کند که در ایسوّس کرده بود و در رأس دسته‌ی سواره‌نظام پادشاهی که بر سایر قسمت‌های سواره‌نظام امتیاز داشت به داریوش حمله برد. داریوش شاه این حمله را تحمّل کرد و از بالای گردونه‌ی خود زوبین‌هایی به طرف حمله‌کنندگان انداخت. جنگیهای زیادی نیز در اطراف او می‌جنگیدند. بعد داریوش و اسکندر به استقبال یکدیگر شتافتند. اسکندر زوبینی به‌طرف داریوش انداخت. ولی این ضربت به او اصابت نکرد و به گردونه ران او فرود آمده وی را سرنگون کرد. از افتادن او درمیان قراولان داریوش همهمه پیچید و از بعضی صدای شیون برخاست. زیرا برخی از پارسی‌ها و مقدونی‌ها پنداشتند که این ضربت به خود داریوش اصابت کرده و سربازانی یقین حاصل کردند که داریوش کشته شده و روبه هزیمت گذاشتند. فرار آنها از یک صف به صف دیگر سرایت کرد و درنتیجه صفوف جنگی درهم شکست. بعد که داریوش دید یک طرف او از مدافعین به کلی خالی است، خودش هم در وحشت افتاده رو به فرار گذاشت. در این حال از هزیمت سپاهیان پارسی و تعقیبی که سواره‌نظام اسکندر از آنان می‌کرد گردوخاک زیاد برخاست و فضا را تیره و تاریک ساخت. این ابر تاریک به قدری غلیظ بود که نمی‌شد دید داریوش به کدام طرف فرار می‌کند. در این احوال سردار مازه ایرانی که جناح راست ایرانیان را فرمان می‌داد و از فرار داریوش خبر نداشت با سوراه‌نظام خود به جناح چپ مقدونی‌ةا حمله کرد و هرچند «پارمِنْ یُن» در رأس سواره‌نظام تسّالی و رفیقان خود در مقابل مازه پافشرد. .لی با وجود شجاعتی که سواره‌نظام او بروز داد. مازه مقدونی‌ها را سخت در فشار گذارد و کشتاری مهیب درگرفت. «پارمن ین» چون دید از عهده‌ی «مازه» برنمی‌آید و چیزی نمانده که شکست بخورد کس نزد اسکندر فرستاد و پیغام داد که اگر اسکندر به کمک نیاید، شکست او حتمی است. این خبر وقتی به اسکندر رسید که او در تعقیب داریوش از صحنه‌ی نبرد خیلی دور شده بود. باوجود این، او فوری دستور داد سواره‌نظامش بایستد و چنانکه نوشته‌اند، در این موقع خشم و غضب او حدی نداشت چه می‌دید فتحی را که به چنگ آورده از دست می‌دهد. ولی در این احوال باز اقبال به‌طرف اسکندر آمد زیرا به «مازه» سردار ایرانی خبر رسید که داریوش شکست خورده و فرار کرده است. این خبر با وجود بهره‌مندی او در جنگ باعث سستی وی گردید و براثر آن از فشارش به مقدونی‌هایی که درحال اختلال و پریشان حالی بودند کاست. «پارمن‌ین» از این سستی درآغاز تعجّب کرد. ولی بعد فوری موقع را مغتنم شمرد که از آن استفاده کند و سواره‌نظام تسالی را نزد خود طلبیده به آنها گفت: «ببینید این مردان که ما را سخت درفشار گذارده بودند، چگونه عقب می‌نشینند. گویی که یخ کرده‌اند. این از اقبال پادشاه ما است. چرا ایستاده‌اید؟ آیا از عهده‌ی اشخاصی که می‌خواهند فرار کنند برنمی‌آیید؟»
تسالیان این سخن را عین حقیقت تصور کرده و جرأت یافته حملات سخت به دسته‌ی «مازه» کردند و پس از آن عقب‌نشینی این سردار ایرانی مبدّل به فرار شد. ولی چون سردار مقدونی از جهت این سستی اطلاع نداشت، برای تعقیب فراریان نمی‌کوشید. بنابراین «مازه» فرصت یافت که از دجله گذشته و با بقیه سربازان خود به طرف بابل رانده به شهر مزبور برسند.
سرانجام تمام سپاهیان پارس روبه هزیمت گذاردند و مقدونی‌ها آنان را تعقیب کرده و عده‌ای زیاد از فراریان عقب مانده کشته شده عده کشته شدگاه ایرانی را دیودور نودهزارنفر و عده‌ی کشتگان مقدونی را پانصد نفر نوشته ، مورخ مذکور گوید که عده‌ی مجروحان مقدونی خیلی زیاد بود. ازطرف دیگر داریوش شاه در گردونه به قدری حرکت کرد که اسکندر نتوانست به او برسد و چنانکه مورخان اسکندر نوشته‌اند گرد و غبار مانع بود از اینکه مقدونی‌ها بدانند داریوش از کدام طرف می‌رود فقط گاهی صدای شلاق گردونه‌ران آگاهی می‌داد که داریوش نزدیک است. بدین منوال داریوش به رود «لیکوس» (که با زهاب سفلی تطبیق می‌کند) رسید و پس از عبور از آن خواست پل به روی رود مذکور را براندازد تا مقدونی‌ها نتوانند از آن عبور کنند. ولی بعد از قدری تأمل دید که اگر چنین کند عده‌ی زیادی از فراریان سپاه او نخواهند توانست از رود بگذرند و قربانی مقدونی‌ها خواهند شد. این بود که گفت: «راه مقدونی‌ها را باز گذارم به از آن است که راه پارسی‌ها را بربندم.» بدین ترتیب از خراب کردن پل صرف‌نظر کرد و به‌سوی اربیل شتافت و شبانه وارد این محل شد.
اسکندر پس از اینکه از فتح قشون خود مطمئن شد دوباره به تعقیب داریوش پرداخت و در کنار رود «لیکوس» به قشون خود استراحت داده نصف شب روانه شد و روز دیگر به اربیل رسیده دانست که داریوش در این محل نمانده و حرکت کرده است. بنابراین پس از طی ۲۰ فرسنگ برگشت. در این احوال «پارمن ین» مشغول غارت اردوی داریوش بود.
داریوش شاه پس از ورود به اربیل، سرداران و سپاهیان خود را که در اینجا جمع شده بودند، نزد خویش خواند و گفت: شکی نیست که اسکندر حالا به شهرهای نامی ایران و یا به ایالتهایی که حاصلخیز است خواهد رفت تا غنائم زیاد برگیرد، ولی من باید با قشون کم و سبک بار خود به جاهای دور دست ایران روم و در آنجا سپاهی تهیه کرده و بار دیگر با اسکندر بجنگم. بگذار این ملت حریص (مقدونی و یونانی) که از دیرگاهی تشنه‌ی خزائن من است، در طلا تا گلو فرو رود. از این پیشامد باکی نیست. زیرا همین ملت در آتیه طعمه‌ی من خواهد بود. سپس از اربیل به سرزمین ماد رهسپار گردید. زیرا تصور می‌کرد که اسکندر به بابل و شوش خواه رفت.
به طوری که نوشته‌اند اسکندر از اربیل به بابل و از بابل به طرف شوش رهسپار شد.
در شوش اسکندر خواست بر تخت شاهان ایران نشیند و چون قامت او کوتاه و پله‌های تخت بلند بود، پاهایش به پله‌ی آخری نرسید و یکی از غلام پیشخدمتان اسکندر دویده میزی آورد تا پاهای او روی آن قرار گیرد. یکی از خواجه‌سرایان داریوش چون این وضع را دید، زار بگریست و اسکندر جهت آن را پرسید. او جواب داد که: « روی این میز داریوش شاه غذا صرف می‌کردند. من وقتی دیدم که این میز مقدس بازیچه شده، نتوانستم از گریه خودداری کنم.» اسکندر از این سخن خجل شد و گفت میز را برگیرند.

حرکت اسکندر به طرف پارس

اسکندر از شوش به سوی پارس رهسپار گردید. به طوری که مورخان یونانی نوشته‌اند پس از چهار روز راهپیمایی به رود «پاسی تیگریس» رسید. سرچشمه‌ی این رود در کوهستان «اوکسیان» (خوزی‌ها) واقع و طرفین این رود به مسافت پنجاه استاد (۹۲۵۰ ذرع) [براساس دانسته‌های من هر استاد ۱۸۵ متر و هر زرع ۲ متر است. شاید اینکه ۵۰ استاد ۹۲۵۰ زرع است، اشتباه باشد.] پر از جنگل است. این رود چون از بلندی‌ها به پستی‌ها می‌ریزد، آبشارهایی به وجود می‌آورد و بعد داخل جلگه شده ملایم حرکت می‌کند. در اینجا عمق آن به قدری است که قابل کشتی‌رانی است و پس از آن که ۶۰ استاد طی مسافت کرد، به خلیج فارس می‌ریزد. شادروان حسن پیرنیا در این مورد می‌نویسد: «از توصیفی که کرده‌اند معلوم است که این رود همان رود کارون است و نیز این اطلاع به دست می‌آید که پارسی‌های قدیم این رود را «پس تیگر» (یعنی پس دجله) می‌نامیدند. زیرا چنانکه از کتیبه‌ی بیستون داریوش معلوم است دجله را پارسی‌های قدیم تیگر می‌گفتند (کتیبه‌های بیستون چاپ موزه‌ی‌بریتانیایی ستون۱، بند ۱۸)

دلاوریهای آریوبرزن در دربند پارس

اسکندر مقدونی پس از مطیع کردن اوکسیان (خوز‌ها)، قشون خود را به دو بخش تقسیم کرد. ۱- «پارمن ین» را از راه جلگه (یعنی از راه رامهرمز و بهبهان کنونی) به طرف پارس فرستاد و ۲- خود با سپاهیان سبک اسلحه راه کوهستانی را که به درون پارس امتداد می‌یابد، در پیش گرفت. زیرا می‌خواست قوایی را که پارسی‌ها در این راه تدارک کرده بودند در پشت مقدونی‌ها سالم نماند. وی غارت‌کنان پیش رفت تا روز سوم وارد پارس شد و روز پنجم به دربند پارس رسید. برخی از مورخان یونانی این جایگاه را «دروازه پارس» و برخی «دروازه‌ی شوش» نوشته‌آند و نویسندگان اروپایی بیشتر «دروازه‌ی پارس» گویند. به هر روی چنانچه اسم آن می‌نماید، این محل معبری است تنگ که پارس را به شوش هدایت می‌کند. بدین ترتیب با توجه به جغرافیای تاریخی این منطقه باید کهگیلویه کنونی باشد. این معبر سخت در حال حاضر «تنگ تک آب» نامیده می‌شود.
در این هنگام خطیر «آریوبرزن» قهرمان ملی ایران در واپسین دوره افتخارآمیز فرمانروایی هخامنشیان با ۲۵٫۰۰۰ سپاه این تنگه یا دربند مهم را اشغال کرده و منتظر بود که اسکندر مقدونی با قشونش وارد آن معبر شود تا او و سپاهیانش با رشادت خاص به مقابله و جنگ با وی بپردازند.
آریان نوشته است که سردار مزبور در این تنگه دیواره ساخته بود. از اینجا باید استنباط کرد که این دربند هم مانند سایر دربندها دیواری محکم و دروازه‌ای داشته است [رفیع: همانند دربند خزر یا سر دره‌خوار در سرحد پارت و ماد (کومش و ری) در سرحد غربی استان سمانا کنونی. در این باره به تاریخ قومس و شناسنامه آثار تاریخی کومش، تألیف عبدالرفیع حقیقت (رفیع) از انتشارات کومش مراجعه شود]. بدین ترتیب هنگامی که مقدونی‌ها پیش آمدند به جایی رسیدند که موافق مقصود آریوبرزن سردار وطن پرست مزبور بود. پارسی‌ها سنگ‌های بزرگ را از بالای کوه به زیر غلطانیدند. این سنگ‌ها با قوتی هرچه تمامتر به پایین پرتاب شده و بر سر مقدونی‌ها می‌افتاد یا در راه به برآمدگی یا سنگی بخورده خرد می‌شد و با قوتی حیرت‌آور در میان مقدونی‌ها پراکنده می‌گردید و گروهانی را پس از دیگری به خالک می‌افکند.
علاوه بر آن مدافعان معبر از هر طرف باران تیر و سنگ فلاخن بر مقدونی‌ها می‌باریدند. خشم مقدونی‌ها در این احوال حدی نبود. چه می‌دیدند که در دام افتاده‌اند و تلفات زیاد می‌دهند. بی‌اینکه بتوانند از دشمنان خود انتقام بکشند. بنابراین می‌کوشیدند که زودتر خودشان را به پارسی‌ها رسانیده جنگ تن به تن کنند. با این مقصود به سنگها چسبیده و یکدیگر را کمک کرده تلاش می‌کردند که بالا روند. ولی هر دفعه سنگ بر اثر فشار از جا کنده می‌شد و برگشته روی کسانی که بدان چسبیده بودند می‌افتاد و آنها را پرت و خرد می‌کرد. در این حال موقع مقدونی‌ها چنان بود که نه می‌توانستند توقف کنند و نه پیش روند. سنگری هم نمی‌توانستند از سپرهای خود بسازند. زیرا چنین سنگری در مقابل سنگ‌های عظیم که از بالا با آن قوت حیرت‌آور به زیر می‌افتاد. ممکن نبود دوام بیاورد. اسکندر از مشاهده‌ی این احوال غرق اندوه و خجلت گردید. انفعال از این جا بود که متهورانه قشون خود را وارد این معبر تنگ کرده و پنداشته بود که چون از دربندهای کیلیکیه و سوریه به واسطه‌ی بی‌مبالاتی دربار ایران گذشته، بی‌اینکه یک نفر هم قربانی بدهد، از این دربند هم به آسانی خواهد گذشت و اکنون می‌دهید که باید عقب بنشیند و حال آنکه نمی‌خواست چنین کند. سرانجام اسکندر چون دید که چاره‌ای جز عقب‌نشینی ندارد حکم آن را صادر کرد و سپاهیان مقدونی دم سپرهایشان را تنگ به هم چسبانیده و روی سرگرفته به قدر سی استاد ( یک فرسنگ) عقب نشستند. [براساس دانسته‌های من هر استاد ۱۸۵ متر و هر فرسنگ نزدیک به ۶۰۰۰ متر است. شاید اینکه ۳۰ استاد ۱ فرسنگ است، اشتباه باشد.] پس از اینکه اسکندر به جلگه برگشت، به شور پرداخت که چه باید بکند. سپس «آریستاندر» مهمترین پیش‌گوی خود را خواست و از وی پرسید که عاقبت کار چه خواهد بود؟ آریستاندر چون نتمی‌توانست جوابی بدهد، گفت: در غیر موقع نمی‌توان قربانی کرد. پس از آن اسکندر مطلعین محل را خواسته و در باب راه‌ها تحقیقاتی کرد. آنها گفتند راه بی‌خطر و مطمئنی هست که از ماد به پارس می‌رود. اسکندر دید که اگر این راه را اختیار کند، کشتگان مقدونی بی‌دفن خواهند ماند. حال آنکه مقدس‌ترین وظیفه در موقع جنگ اینست که کشتگان را به خاک بسپارند. بنابراین اسکندر اشخاصی راکه در گذشته اسیر شده بودند را خواست و خواستار تحقیقات دوباره‌ای در این زمینه گشت. یکی از آنها که به زبان پارسی و یونانی حرف می‌زد گفت: این خیال که قشون را از کوهستان به پارس ببرند بیهوده است. زیرا از این سمت جز کوره راهی که از جنگلها می‌گذردة راهی نخواهید یافت و حال آنکه این کوره راه برای عبور یک نفر هم بی‌اشکال نیست و راههای دیگر به واسطه‌ی درختان برومند که سر به یکدیگر داده و شاخ و برگهای آن به هم پیچیده است، به‌کلی مسدود است. پس از آن اسکندر از او پرسید: آیا آنچه می‌گویی شنیده‌ای یا خود دیده‌ای؟ او پاسخ داد: من چوپانم و تمام این صفحه را دیده و دو دفعه اسیر گشته‌ام. دفعه‌ای در لیکیه به‌دست پارسی‌ها و دفعه‌ی دیگر به‌دست سپاهیان تو. اسکندر چون اسم لیکیه را شنید، چنانکه نوشته‌اند، در حال به خاطرش آمد که پیش‌گویی به او گفته، یک‌نفر از اهل لیکیه او را وارد پارسی خواهد کرد.
بنابراین امیدوار شد و به اسیر لیکانی وعده‌های زیاد داده و گفت راهی پیدا کن که ما را به مقصود برساند. اسیر نام‌برده در ابتدا امتناع ورزید و اشکالات راه را بیان کرد و گفت که از این راه اشخاص مسلح نمی‌توانند بگذرند. ولی بعد راضی شد که از کوره راهی قشون اسکندر را به جایی برساند که پشت ایرانیان را بگیرند. پس از آن اسکندر «کراتر» را با پیاده‌نظامی که در تحت فرماندهی او بود و سپاهی که «مِل آگر» فرمان می‌داد و هزار نفر سوار تیرانداز به حفاظت اردو گماشته چنین دستور داد: وسعت اردو را به همین حال که هست حفظ و عده آتش‌ها را شب زیاد کنید تا خارجی‌ها تصور کنند، که من در اردو هستم. اگر آریوبرزن خبر یافت که من از بیراهه به طرف مقصد می‌روم و برای جلوگیری، قسمتی از قشون خود را مأمور کرد راه را بر من سد کنند، تو باید او را بترسانی تا خطر بزرگتری را حس کند و به تو بپردازد. هرگاه از حرکت من آگاه نشد و من او را فریب دادم، همین‌که صدای اضطراب خارجی‌ها را شنیدی، بی‌درنگ به طرف معبری که ما تخلیه کرده‌ایم برو. راه باز خواهد بود، زیرا آریوبرزن به من خواهد پرداخت.
در پاس سوم شب در میان سکوت و خاموشی کامل، اسکندر بی‌اینکه شیپور حرکت را دمیده باشد، به‌طرف کوره راه باریک که شخص لیکیانی نشان داده بود، رفت. تمام سپاه او سبک اسلحه بود و آذوقه‌ی سه روز راه را با خود داشت. علاوه بر اشکالات راه باد برفی زیاد کوهستانهای همجوار در اینجا جمع کرده بود و مقدونی‌ها در برف فرو می‌رفتند. چنانکه کسی در چاه افتد. مقدونی‌ها دچار وحشتی شدید شدند، زیرا می‌دیدند که شب است و در جاهایی هستند که آن را هیچ نمی‌شناسند و راهنمایی دارند که صداقتش معلوم نیست و اگر او مستحفظین خود را در غفلت انداخته، فرار کند؛ تمام قشون مقدونی مانند حیوانات وحشی در زمانی‌که به دامی افتند، نه راه پیش خواهند داشت و نه راه پس. بنابراین در این موقع حیات اسکندر و تمام قشون او به مویی یعنی به دست قولی رهنما آویخته بود.
سرانجام پس از مجاهدات بسیار، مقدونی‌ةا به نوک کوه رسیدند. از اینجا از سوی راست راهی بود که به اردوی آریوبرزن هدایت می‌کرد. در این محل اسکندر «فیلوتاس» و «سنوس» را با «آمین‌تاس» و «پولی‌پرخن» و عده‌ای از پیاده‌نظام سبک اسلحه گذاشت و بعد به سواران امر کرد که از بین اسیران بلدهایی برداشته در جستجوی چراگاه‌های خوب قدم به قدم پیش روند. خود اسکندر با اسلحه‌دارها و دسته‌ای که «آژما» نام داشت، راهی را در پیش گرفت که خیلی سخت و دورتر از دیده‌بانان و قراولان دشمن بود. تا روز دیگر حوالی ظهر سپاه اسکندر فقط نصف راه را پیمود. ولی بقیه‌ی راه آنقدر دشوار و سخت نبود. چون سپاهیان خسته و فرسوده بودند، اسکندر فرمان داد توقف کرده غذایی صرف و رفع خستگی کنند. بعد در پاس دوم شب قشون به راه افتاد بی‌اشکال راه خود را پیمود. ولی در جایی که سراشیبی کوه خردخرد کم می‌شد، مقدونی‌ها به دره عمیقی رسیدند که از سیل‌ها آبی زیاد در آنجا جمع شده بود. علاوه بر این اشکال شاخ و برگ‌ةای درختان چنان در هم دویده بود که عبور از آنجا محال به‌نظر می‌رسید. در این هنگام یأس شدید بر مقدونی‌ةا مستولی گشت. چنانکه نزدیک بود گریه کنند. تاریکی بی‌حد اطراف آنها را فرو گرفته و درختان چنان سدی از بالا ساخته بودند که روشنایی ستارگان هم به این محل نمی‌رسید. در همین احوال بادهای شدید سر درختان را به هم می‌زد و صداهای موحش در اطراف مقدونی‌ها طنین می‌انداخت. سرانجام روز در رسید و از وحشت مقدونی‌ها کاست. چنانکه توانستند قسمتی را از دره دور زده و بگذرند. بعد مقدونی‌ةا بالا رفته و به قله کوه رسیدند و در آنجا به قراولانی از سپاه پارسی برخوردند. پارسی‌ها بی‌درنگ اسلحه برگرفته حمله کردند. بعد بعضی از آنها مقاومت و برخی فرار کردند و بر اثر چکاچک اسلحه ضجه و ناله افتادگان و مجروحین و فرار قسمتی که می‌خواست به اردوی اصلی ملحق شود، صدای همهمه و غوغا برخاست و «کراتر» چون این صداها را شنید به‌طرف معبر تنگ شتافت. بدین ترتیب به سبب راهنمایی یک اسیر لیکیانی پارسی‌ها دیدند که از هر طرف اسلحه‌ی مقدونی‌ةا می‌درخشد و هر آن در اطراف آنها بر مخاطرات می‌افزاید. معلوم بود که محصور شده‌آند. نه راه پیش دارند و نه راه پس. با وجود این پارسی‌ها تسلیم نشدند و جدالی کردند که خاطره‌ی آن در تاریخ جاوید ماند.
نبرد دلیران بسیار سخت بود و پافشاری پارسیان به حدی بود که مردان غیرمسلح به مقدونی‌ها حمله کرده آنها را می‌گرفتند و با سنگینی خود به زیر می‌کشیدند و بعد با تیرهای خود مقدونی‌ها آنها را می‌کشتند. [اگر قرار باشد مردان غیرمسلحی وجود داشته باشد، مردانی هستند که از سوی اسکندر بدون سلاح از کوه بالا آمده بودند.] در این احوال آریوبرزن با چهل نفر سوار و پنج هزار پیاده، خود را بی‌پروا به سپاه مقدونی زد و عده‌ی زیادی از دشمن را بکشت و تلفات زیادی هم داد. متأسفانه موفق نشد که از میان سپاه مقدونی بگذرد. یعنی از محاصره بیرون جست. [!] او چنین کرد تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن مقدونی‌ها اشغال کند.
ولی قشونی که اسکندر با «آمین‌تاس» و «فیلوتاس» و «سنوس» از راه جلگه به‌طرف پارس فرستاده بود، از اجرای هدف او مانع گردید این قسمت مأمور بود، بر رودی که از داخل‌شدن به پارس مانع است پلی بسازد.
در این هنگام آریوبرزن رشید در موقعیتی بسیار پر مخاطره قرار گرفته بود از طرفی نمی‌توانست به شهر وارد شود از طرف دیگر قشون مقدونی او را سخت تعقیب می‌کرد. با وجود این وضع یأس‌آور، این قهرمان ملی ایران راضی نشد تسلیم شود و به طرز حیرت‌انگیزی خود را به صفوف سپاه مقدونیان زد و از جان گذشته چندان [چنان] جنگید تا سرانجام خود و یارانش شرافتمندانه به خاک افتادند و جان مقدس خود را در راه دفاع از ایران و ایرانی ایثار کردند.
این بود شرحی که مورخان عهد قدیم نوشته‌اند (آریان، کتاب ۳، فصل ۶، بند ۴)، (دیودور، کتاب ۱۷، بند ۶۸)، (کنت کورث، کتاب ۳، بند ۴-۳) و (پولی‌ین، کتاب ۴).
برخی اختلافی جزئی بین نوشته‌های آنها هست که تغییری در اصل واقعه نمی‌دهد. بطور مثال عده‌ی سپاه آریوبزن را برخی ۲۵هزار و برخی ۴۰هزار نفر نوشته‌اند و دیگر اینکه آریوبرزن هیچ منتظر نبوده که اسکندر از پشت سر او درآید و از این جهت ناگهان از پس و پیش مورد حمله واقع شده و به‌خصوص که آریان گوید، اسکندر قراولان اول و دوم را کشت و دشمن وقتی خبر یافت از اینکه محصور گشته که سنگرهایش را بطلمیوس گرفته بود. عده تلفات مقدونی‌ها را مورخین معین نکرده‌اند، ولی مکرر نوشته‌اند که عده‌ی کشتگان و مجروحان زیاد بود. دیودور نیز نوشته در دفعه اول که اسکندر می‌خواست از دربند پارس بگذرد، عده‌ای زیاد از مقدونی‌ها کشته یا مجروح شدند. لازم به تذکر است که جدال درند پارس شباهت زیاد به جدال ترموپیل دارد. وسیله‌ای که خشایارشا و اسکندر بدان متوسل شدند، نیز همان بود. رشادتی هم که در «ترموپیل» «لئونیداس اسپارتی» بروز داد و در اینجا آریوبرزن پارسی نیز مشابه یکدیگر است. ولی در یک چیز تفاوت آشکار دیده می‌شود. در یونان اسامی دلیران ثبت شد و در تاریخ ماند، روی قبر آنان کتیبه‌ها نویساندند و نام آنان را تجلیل کردند. ولی در ایران اگر مورخان یونانی ذکری از این واقعه نکرده بودند، اصلا خبری هم از این فداکاری و وظیفه‌شناسی افتخارانگیز ملی به ما نمی‌رسید. جهت آن انقراض دولت هخامنشی و نابود شدن اسناد مربوط به این دوره است. چنانکه در ستون چهارم بند ۱۸ کتیبه‌ی بیستون دیده می‌شود و نیز از ذکری که هرودت در چند مورد کرده است (برگ ۷۴۷ و ۸۱۵)، شاهان هخامنشی اشخاص فداکار را تشویق می‌کردند و کارهای آنها را نه تنها شاه معاصر بلکه شاهان دیگر هم در نظر داشتند و این خود دلالت می‌کند بر اینکه اسامی آناه در جایی ثبت می‌شده است (کتیبه‌ی بیستون، ستون چهارم، بند ۱۸ – هرودت، کتاب ۸، بند ۹۰ – کتاب استر، باب ۶).
برای آری‌برزن (آریوبرزن) مدافع دلاور دربند پارس و «به تیس» کوتوال غزه دو سرداری بودند که به‌طور کامل در راه میهن عزیز خود ادای وظیفه جان‌نثاری کردند و در حقیقت نام آنان را باید در ردیف شهیدان وطن ثبت و ضبط کرد و یاد و خاطره آنان را برای همیشه تقدیس نمود.


 

متن کامل کتیبه بیستون

                         متن کامل سنگ نبشته داریوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی در بیستون  http://www.yorku.ca/kdenning/images/civilizations%20images/BEHISTUN_PHOTO.jpg

ستون یکم

 بند 1    سطرهای 1-3      مـن «دارَیَـوَئـوش» (داریوش)، شاه بزرگ، شـاه شاهـان، شـاه در «پـارسَـه» (پارس)، شاه سرزمین‌ها، پسر «وِشتاسَپه» (ویشتاسپ)، نـوة «اَرَشامَـه» (اَرشام)، هخامنشی.  

بند 2   3-6           داریوش شاه گوید: پدر من ویشتاسپ، پدر ویشـتاسـپ اَرشـام، پـدر اَرشـام « اَری‌یـارَمـنَـه» (آریـارَمـــنَـه)، پدر آریـارَمنَـه «چِـش‌پِـش» (چیش‌پیش)، پــدر چیش‌پیش «هَـخامَـنِش» است.

 بند 3  6-8          داریوش شاه گوید: از این رو ما هخامنشی ‌نامیده می‌شویم. ما از دیرباز بزرگ بوده‌ایم. از دیرباز دودمان ما شاهی بود.

 بند 4     8-11        داریوش شاه گوید: هشت تن از دودمان ما پیش از این شاه بودند. من نهمین آنها هستم. ما پشت در پشت (در دو شاخه ؟) شاه بوده‌ایم.

 بند 5     11-12        داریوش شاه گـویـد: من بخواست «اَئـورَمَـزدا» (اهورامزدا) شاه هستم. اهورامزدا شاهی را به من داد.

بند 6    12-17        داریوش شاه گوید: اینست سرزمین‌هایی که به بخشایش اهورامزدا به من رسیده است و من در این سرزمین‌ها شاه هستم: «پـارسَـه» (پارس)، «اووْجَـه» (خوزیه/ عیلام)، «بابیروش» (بابل)، «اَثـورا» (آشور)، «اَرَبـایَـه» (عربیه)، «مـودرایَـه» (مصر)، «تْـیَـئی‌یْ دْرَیَـهْـیا» (دریانشینان)، «سْـپَـردَه» (اسپارت/ سارد/ لیـدی)، «یَـئـونَـه» (یونان)، «مـادَه» (ماد)، «اَرمیـنَه»( (ارمنیه)، «کَـتـپَـتوکَـه» (کاپادوکیه/ آناتولی مرکزی)، «پَـرثَـوَه» (پارت)، «زْرَکَه» (زَرَنگ/ سیستان)، «هَـرَئیـوَه» (هرات/ آریان)، «اووارَزمی‌یْ» (خوارزم)، «باخْـتْـریش» (بلخ/ باکتریا)، «سُـگودَه» (سُغد)، «گَـدارَه» (قندهار)، «سَـکَـه» (سکا)، «ثَـتَـگوش» (شاید هفت‌رود/ پنجاب)، «هَـرَئووَتیش» (آراخوزی/ رُخَـج/ شاید ناحیة علیای رود هیرمند)، «مَـکَـه» (مَکا/ مُـکران/ جنوب بلوچستان). روی هم 23 سرزمین.

 بند 7    17-20        داریوش شاه گوید: اینست سرزمین‌هایی که خود را پیرو من می‌خوانند. بخواست اهورامزدا به فرمان من هستند و خراج می‌دهند. آنچه آنان را گفتم، چه در شب و چه در روز انجامش دادند.

 بند 8    20-24        داریوش شاه گوید: در این سرزمین‌ها هر آن مردی که شایسته بود، او را پاداش دادم و هر آن کس که پیمان‌شکن بود؛ او را سخت گوشمال کردم. بخواست اهورامزدا این سرزمین‌ها قانون مرا گرامی داشتند. همانگونه که به آنان گفتم؛ همانگونه انجام دادند.

بند 9    24-26        داریوش شاه گوید: اهورامزدا این شاهی را به من داد. اهورامزدا مرا یاری داد تا این پادشاهی را استوار سازم. بخواست اهورامزدا این پادشاهی را دارم.

بند 10    26-35        داریوش شاه گوید: این است آن کارهایی که پس از شاهی به انجام رساندم: پسر «کـورَئـوش» (کورش)  به نام «کَـبـوجـی‌یَـه» (کمبوجیه) از دودمان ما در اینجا شاه بود. این کمبوجیه برادری داشت به نام «بَـردی‌یَـه» (بَـردیا) که با کمبوجیه از یک مادر و از یک پدر بودند. آنگاه کمبوجیه این بردیا را کشت. هنگامی‌که کمبوجیه بردیا را کشت؛ مردم نمی‌دانستند که بردیا کشته شده است. سپس کمبوجیه به مصر رفت. هنگامی که کمبوجیه رهسپار مصر شد؛ مردمانی  پیمان‌شکن شدند و در کشور، در پارس و در ماد و دیگر سرزمین‌ها دروغ فراوان شد.

 بند 11    35-43        داریوش شـاه گـویـد: آنگاه یک مـردِ مَـگوس (مجوس/ مُـغ)[2] بنام «گَـئوماتَـه» (گَئومات) در «پَـئـیـشی‌یـا اووادا» و کوهی بنام « اَرَکَـدریش» شورش کرد. آنگاه که او شورش کرد، 14 روز از ماه «وی‌یَـخـنَـه»[3] گذشته بود. او به سپاه/ مردم؟ به دروغ می‌گفت که من بردیا پسر کورش برادر کمبوجیه هستم. سپس همة سپاهیان یاغی شدند و از کمبوجیه به سوی او رفتند. هم پارس، هم ماد و هم دیگر سرزمین‌ها. او شاهی را برای خود ربود. آنگاه که او شاهی را به دست گرفت، 9 روز از ماه «گَـرمَـپَدَه»[4] گذشته بود. پس از آن کمبوجیه به مرگِ خودش[5] درگذشت.

 بند 12    43-48        داریوش شاه گوید: این پادشاهی که مُـغ گَئومات از کمبوجیه گرفت، از دیرباز به دودمان ما بایسته بود. مُغ گَئومات بر پارس و ماد و دیگر سرزمین‌ها دست انداخت و آنها را از کمبوجیه گرفت و از آن خود کرد. او شاه شد.

 بند 13    48-61        داریوش شاه گوید: هیچ مردی، نه پارسی و نه مادی و نه کسی از دودمان ما نبود که شاهی را از دست مُغ گَئومات بازپس گیرد. مردم از او بسیار می‌ترسیدند چرا که او کسانی که بردیا را از پیش می‌شناختند، می‌کشت. از آن روی مردم را می‌کشت که هیچکس نداند من بردیا پسر کورش نیستم. هیچکس توان نداشت که در بارة مُغ گَئومات سخنی بگوید. تا اینکه من سر رسیدم. آنگاه من از اهورامزدا یاری خواستم. اهورامزدا مرا یاری داد. آن هنگام 10 روز از ماه «باگَـیادَئیش»[6] (باگَیادی/ بَـغَـیادی)  گذشته بود که من با چند مرد، مُغ گَئومات و همة همدستانش را کشتم. در دژ «سیکَـیَـئووَتیش»  در ناحیة «نِــسـایَـه» (نِـسا) در مـاد او را کشتم. شاهی را از او پس گرفتم. بـخواست اهورامزدا من شاه شدم. اهورامزدا پادشاهی را به من داد.

 بند 14    61-71        داریوش شاه گوید: پادشاهی‌ای را که از دودمان ما گرفته شده بود؛ دگر باره بر پای کردم. چنان در جایش استوار نمودم که پیش از این بود. آیین‌‌هایی را که مُغ گَئومات از میان برده بود؛ پایدار کردم.[7] من چراگاه‌ها و رمه‌ها و کارکنان و خانه‌هایی را که مُغ گَئومات از مردم گرفته بود، به آنان بازگرداندم.[8] من مردمان را در جایشان استوار نمودم. هم پارس، هم ماد و هم دیگر سرزمین‌ها را. من آنچه را که به تاراج رفته بود؛ به همانگونه که پیش از آن بود، باز پس گرداندم. این کاری بود که من بخواست اهورامزدا انجام دادم. من کوشیدم که خانه (دودمان/ میهن؟) خود را در جای خود استوار نمایم؛ همانگونه که پیش از این بود. من بخواست اهورامزدا، چنان کوشیدم تا توانستم نگذارم مُغ گَئومات خانة ما را تباه کند.

 بند 15    71-72        داریوش شاه گوید: اینست آنچه که پس از شاهی انجام دادم.

 بند 16    72-81        داریوش شاه گوید: پس از آنکه من مُغ گَئومات را کشتم؛ مردی به نام «آثْـریـنَـه»[9] پسر «اوپَـدَرمَـه» در خوزیه/ عیلام شورش کرد. او به مردم می‌گفت: من در خوزیه شاه هستم. سپس خوزیان شورشی شدند و به سوی آثرینَه رفتند. او در خوزیه شاه شد. همچنین مردی بابلی به نام «نَـدیـتَـبَـئـیـرَه» پسر «اَئـیـنَـه ایرَه» در بابل شورش کرد. او مردم را چنین می‌فریفت که من «نَـبوکُـدرَچَـرَه» (نَبوکَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئـیتَـه» (نَبونید) هستم. سپس همة مردم بابل به سوی او رفتند. بابل نافرمان شد و او پادشاهی را در بابل به دست گرفت.

بند 17    81-83        داریوش شاه گوید: سپس من به پیکی به خوزیه فرستادم. آثْـرینَـه بسته‌ به نزد من آورده شد. من او را کشتم.

بند 18    83-90        داریوش شاه گوید: آنگاه من به سوی نَـدیـتَـبَـئـیـرَه که خود را نَبوکَـد‌نَصَـر می‌خواند؛ به بابل رهسپار شدم. سپاه نَـدیـتَـبَـئـیـرَه «تـیـگْـرَه» (دجله) را در دست داشت و در آنجا ایستاده بود. رودخانه درخور ناو رانی بود. آنگاه من سپاهیان را سوار بر «مَـشَـکائووَه»ها (ناوهای رودخانه‌رو با مَـشک‌های باد شده) کردم و دیگران را همراه با شتران و اسبان بر برخی دیگر نشاندم. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا از دجله گذشتیم. در آنجا سپاه نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را شکست دادم. آنگاه که نبرد کردیم، 26 روز از ماه «آثْـری‌یادی‌یَـه»[10] گذشته بود.

بند 19    90-96        داریوش شاه گوید: آنگاه من رهسپار بابل شدم. هنوز با بابل نرسیده بودم که نَـدیـتَـبَـئـیـرَه که خود را نَبوکَـد‌نَصَـر می‌نامید، با سپاه خود به شهر «زازانَـه» در نزدیکی «اوفْـراتـو» (فرات) رسید تا با من نبرد کند. پس ما نبرد کردیم. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا من سپاه نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را سخت شکست دادم. دیگران به آب افتادند و آب آنها را برد. آنگاه که ما نبرد کردیم، 2 روز از ماه «اَنامَـکَـه»[11] گذشته بود.

 

ستون دوم

بند 1    1-5        داریوش شاه گوید: پس از این نَـدیـتَـبَـئـیـرَه با چند سوار گریخت و به بابل رفت. آنگاه من به بابل رفتم. بخواست اهورامزدا هم بابل را گرفتم و هم نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را. پس از آن نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را در بابل کشتم. 

بند 2    5-8        داریوش شاه گوید: آنگاه که من در بابل بودم؛ این سرزمین‌ها بر من شورشی شدند: پارس، خوزیه، ماد، آشور، مصر، پارت، «مَـرگوش» (مرو)، ثَـتَـگوش و سکا.

بند 3    8-11        داریوش شاه گوید: مردی به نام «مَـرتی‌یَـه» پسر «چِـچِـخْـرائیش» از شهر «کوگَـنَـکا» در پارس بود. او در خوزیه شورش کرد و به مردم می‌گفت که من «ایمَـنیش» شاه خوزیه هستم.

بند 4    11-13        داریوش شاه گوید: آن هنگام من در نزدیکی خوزیه بودم. خوزیان از من ترسیدند. آن مَـرتی‌یَـه را که سر دستة آنان بود؛ گرفتند و کشتند.

بند 5    13-17        داریوش شاه گوید: مردی مادی به نام «فْـرَوَرتیش» در ماد برخاست و به مردم گفت که من «خْـشَـثـریتَـه» از دودمان «اووَخْـشْـتْرَه» (هُـوَخشَـتَـرَه) هستم. سپس سپاهیان مادی که در تختگاه بودند،[12] بر من شوریدند و به سوی فْـرَوَرتیش رفتند. او در ماد شاه شد.

بند 6    18-29        داریوش شاه گوید: سپاه پارسی و مادیِ زیر فرمان من، کم‌شمار بود. پس از آن من سپاه فرستادم. فرماندهی آنان را به یک نفر پارسیِ پیرو من به نام «ویدَرنَـه» سپردم. بة آنان گفتم بروید و سپاه ماد را که خود را از من نمی‌داند، در هم بشکنید. آنگاه ویدارنا با سپاهیانش رهسپار شدند. هنگامی که به ماد رسید؛ در شهری به نام «ماروش» در ماد، با مادان نبرد کرد. آن کسی که سرکردة مادان بود، در آن زمان در آنجا نبود. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را در هم شکست. آنگاه که این نبرد آغاز گردید، 27 روز از ماه اَنامَـکَـه گذشته بود. پس از آن سپاه من در سرزمینی به نام «کَـپَـدَه/ کَمپَـندَه»[13] در ماد، برای من درنگ کردند تا که من به ماد رسیدم.[14]

بند 7    29-37        داریوش شاه گوید: یک ارمنیِ پیرو من به نام «دادَرشیش» (دادَرشی) را به ارمنیه فرستادم و او را چنین گفتم که برو و سپاه شورشیانی که خود را از من نمی‌دانند، درهم شکن. پس از آن دادَرشی رهسپار شد. آنگاه که او به ارمنیه رسید؛ شورشیان گرد آمدند تا برای نبرد با دادَرشی پیش آیند. در دهی به نام «زوزَه» در ارمنیه نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را شکست داد. آنگاه که نبرد درگرفت، 8 روز از ماه «ثورَواهَـرَه»[15] گذشته بود.

بند 8    37-42        داریوش شاه گوید: برای دومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادَرشی شوند. آنان در دژ «تیگـرَه» در ارمنیه نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شکست. آنگاه که این نبرد آغاز شد، 18 روز از ماه ثورَواهَـرَه گذشته بود.

بند 9    42-49        داریوش شاه گوید: برای سومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادَرشی شوند. آنان در دژ «اویَـما» در ارمنیه نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شکست. آنگاه که این نبرد آغاز شد، 9 روز از ماه «ثائیگَـرچیش»[16] (ثایگَرچی) گذشته بود. پس از این دادَرشی در ارمنیه برای من درنگ کرد تا اینکه من به ماد رسیدم.

بند 10    49-57        داریوش شاه گوید: سپس یک پارسیِ پیرو من به نام «وَئومیسَـه» را به ارمنیه فرستادم و او را چنین گفتم که برو و سپاه شورشیانی که خود را از من نمی‌دانند، درهم شکن. پس از آن وَئومیسَـه رهسپار شد. آنگاه که او به ارمنیه رسید، شورشیان گرد آمدند تا برای نبرد با وَئومیسَـه پیش آیند. در سرزمینی به نام «ایزَلا» در آشور نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را شکست داد. آنگاه که نبرد درگرفت، 15 روز از ماه اَنامَـکَه گذشته بود.

بند 11    57-63        داریوش شاه گوید: برای دومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با وَئومیسَـه شوند. آنان در سرزمین «اَئوتی‌یارَه» در ارمنیه نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را نابود کرد. آنگاه که این نبرد آغاز شد، ماه ثورَواهَـرَه رو به پایان[17] بود. پس از این وَئومیسَـه در ارمنیه برایم درنگ کرد تا اینکه من به ماد رسیدم.

 بند 12    64-70       داریوش شاه گوید: پس آنگاه من از بابل در آمده و به ماد رفتم. آنگاه که به ماد رسیدم؛ فْـرَوَرتیش که خود را شاه ماد نامیده بود، با سپاه خود به شهر «کُـدُرُش» در ماد در آمد تا با من نبرد کند. سپس ما نبرد کردیم. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا من به سختی سپاه فْـرَوَرتیش را شکست دادم. آنگاه که نبرد کردیم، 25 روز از ماه «اَدوکَـنَـئیشَـه»[18] گذشته بود.

 بند 13    70-78       داریوش شاه گوید: سپس فْـرَوَرتیش با سواران کمی گریخت و به سرزمین «رَگا» (ری) در ماد روانه شد. آنگاه من سپاهی به دنبالش فرستادم. فْـرَوَرتیش دستگیر و به نزد من آورده شد. من بینی، گوش‌ها و زبان او را بریدم و یک چشم او را در آوردم. او دست‌بسته بر دروازه‌ نگاه داشته شد و همة سپاه/ مردم؟ او را ‌دیدند. پس از آن، او را در «هَـگْـمَـتانَه» (اکباتان/ همدان) دار زدم و مردان برجستة همدست او را در درون دژی در هَـگْـمَـتانَـه آویزان کردم.

بند 14    78-91       داریوش شاه گوید: مردی به نام «چیثْـرَتَـخـمَـه» از «اَسَـگَـرتی» بر من نافرمان شد. او چنین به مردم می‌گفت که من در اَسَـگَـرتی شاه هستم. از دودمان هُـوَخشَـتَـرَه هستم. آنگاه من سپاه پارسی و مادی را فرستادم. یک مادیِ پیرو من به نام «تَـخـمَـسـپادَه» را سردار آنان کردم. به آنان چنین گفتم که بروید و این سپاه شورشی را که خود را از من نمی‌داند؛ در هم شکنید. آنگاه تَـخـمَـسـپادَه با سپاه رهسپار شد و با چیثْـرَتَـخـمَـه نبرد کرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه شورشی را فرو کوبید[19] و چیثْـرَتَـخـمَـه را گرفت و او را به نزد من آورد. سپس من بینی و گوش‌های او را بریدم و یک چشم او را در آوردم. او دست‌بسته بر دروازه نگاه داشته شد و همة سپاه/ مردم؟ او را ‌دیدند. پس از آن، او را در «اَربَـئیرا» دار زدم.

بند 15    91-92       داریوش شاه گوید: اینست کاری که من در ماد انجام دادم.

بند 16    92-98       داریوش شاه گوید: «پَـرثَـوَه» (پارت) و «وَرکانَـه» (هیرکانی/ گرگان) بر من شوریدند و خودشان را از آنِ فْـرَوَرتیش خواندند. پدرم ویشتاسپ در پارت بود. سپاهیان او را رها کرده و یاغی شدند. آنگاه ویشتاسپ با سپاهی که وفادارش بود، رهسپار شد. در شهری پارتی به نام «ویشـپَه‌ اوزاتیش» با پارتیان نبرد کرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا، ویشتاسپ آن سپاه شورشی را به سختی درهم شکست. آنگاه که آنان به نبرد آغازیدند، 22 روز از ماه وی‌یَـخـنَـه گذشته بود.

ستون سوم

بند 1    1-9       داریوش شاه گوید: سپس من سپاه پارسی را از ری به نزد ویشتاسپ فرستادم. چون این سپاه به نزد ویشتاسپ فرا رسید؛ ویشتاسپ این سپاه را برگرفت و رهسپار شد. در شهری پارتی به نام «پَـتیـگـرَبَـنا» با شورشیان به نبرد شد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا ویشتاسپ به سختی سپاه شورشگران را درهم شکست. آنگاه که این نبرد آغاز شد، از ماه گَـرمَـپَـدَه (گَرماپَـد) 1 روز گذشته بود.

بند 2    9-10       داریوش شاه گوید: سپس آن سرزمین از آنِ من شد. این است آن کاری که من در پارت انجام دادم.

بند 3    10-19       داریوش شاه گوید: سرزمینی به نام «مَـرگوش» (مرو) بر من شورید. مردی از مرو به نام «فْـرادَه» را به سرداری برگزیدند. سپس من یک پارسیِ پیرو خودم به نام «دادَرشیش»[20] (دادَرشی)، که شهربان[21] بلخ بود را به رویارویی با او فرستادم و او را چنین گفتم که برو و سپاهی که خود را از من نمی‌داند، درهم شکن. پس از آن دادَرشی با سپاه رهسپار شد و با مروزیان نبرد کرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی آن سپاه شورشیان را شکست داد. آنگاه که نبرد درگرفت، 23 روز از ماه «آثْـری‌یادی‌یَـه» (آثْـریاد) گذشته بود.

بند 4    19-21       داریوش شاه گوید: سپس آن سرزمین از آنِ من شد. این است آن کاری که من در بلخ انجام دادم.

بند 5    21-28       داریوش شاه گوید: مردی به نام «وَهـیَـزداتَـه» در شهر «تارَوا» در سرزمین «یَـئوتی‌یا» در پارس می‌زیست. او دوباره در پارس آشوب برپا کرد.[22] او چنین به مردم می‌گفت که من «بَـردی‌یَـه» (بردیا) پسر کورش هستم. سپس سپاه پارسی که در تختگاه[23] بود و پیش از آن از «یَـدا/ یَـدایا؟»[24] آمده بود، بر من شورید و به سوی وَهـیَـزداتَـه رفت. او در پارس شاه شد.

بند 6    28-40       داریوش شاه گوید: آنگاه من سپاه پارسی و مادی را که در فرمان من بودند؛ گسیل داشتم. یک پارسی پیرو خودم به نام «اَرتَـ‌وَردی‌یَـه» را سردار آنان کردم. دیگر سپاهیان پارسی به دنبال من، روانة ماد شدند. سپس اَرتَـ‌وَردی‌یَـه با سپاه خود رهسپار پارس شد. آنگاه که او به شهری به نام «رَخا» در پارس فرا رسید؛ در آنجا آن وَهـیَـزداتَـه که خود را بردیا می‌نامید، با سپاه خود برای نبرد با اَرتَـ‌وَردی‌یَـه در آمد. سپس به نبرد شدند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه وَهـیَـزداتَـه را درهم شکست. آنگاه که نبرد در گرفت، 12 روز از ماه ثورَواهَـرَه گذشته بود.

بند 7    40-49       داریوش شاه گوید: سپس وَهـیَـزداتَـه با سواران کمی گریخت و به پَـئـیـشی‌یـا اووادا رفت. در آنجا سپاهی را آماده ساخت و رهسپار شد تا با اَرتَـوَردی‌یَـه نبرد کند. در کوهی به نام «پَـرگَـه» به نبرد شدند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه وَهـیَـزداتَـه را درهم شکست. آنگاه که نبرد آنان آغاز شد، 5 روز از ماه گَـرمَـپَـدَه (گرماپَـد) گذشته بود. وَهـیَـزداتَـه و همدستان برجستة او را دستگیر کردند.

بند 8    49-52       داریوش شاه گوید: سپس من وَهـیَـزداتَـه و مردانی که همدستان برجستة او بودند را در شهری به نام «اووادَئیچَـیَـه» در پارس به دار آویختم.

بند 9    52-53       داریوش شاه گوید: این است آنچه که به دست من در پارس انجام شد.

بند 10    54-64       داریوش شاه گوید: آن وَهـیَـزداتَـه که خود را بردیا می‌خواند، به رویارویی با شهـربان پیرو من در آراخوزی/ رُخَـج به نام «ویـوانَـه» سپاه گسیل داشت.[25] او مردی را سردار آنان کرد و به ایشان گفت که بروید و ویوانَـه و سپاهی که خود را از آنِ داریوش می‌داند، درهم شکنید. سپس آن سپاهی که وَهـیَـزداتَـه گسیل داشته بود؛ رهسپار شد تا با ویوانَـه به نبرد درآید. آنان در دژی به نام «کاپیشَـکانیش» نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشگران را درهم شکست. آنگاه که نبرد آنان درگرفت، 13 روز از ماه اَنامَـکَـه گذشته بود.

بند 11    64-69       داریوش شاه گوید: پس از آن دگرباره شورشیان گرد آمدند و رهسپار نبرد با ویوانَـه شدند. در سرزمینی به نام «گَـدوتَـوَه/ گَـندوتَـوَه»[26] نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شکست. آنگاه که نبرد آنان درگرفت، 7 روز ماه از ماه وی‌یَـخـنَـه گذشته بود.

بند 12    69-75       داریوش شاه گوید: پس از آن، مردی که سردار آن سپاهی بود که از سوی وَهـیَـزداتَـه به رویارویی با ویوانَـه گسیل شده بود؛ با اندک سوارانی گریخت. او به راه افتاد و از کنار دژی به نام «اَرشادا» در آراخوزی گذشت. آنگاه ویوانَـه با سپاهی به دنبال آنان رفت. در آنجا او را بگرفت و مردانی که از همدستان برجسته‌اش بودند را کشت.

بند 13    75-76       داریوش شاه گوید: آنگاه این سرزمین از آنِ من شد. این است آنچه در آراخوزی به دست من انجام شد.

بند 14    76-83       داریوش شاه گوید: هنگامی که من در پارس و ماد بودم؛ بابلیان دوباره بر من شوریدند. مردی ارمنی به نام «اَرخَـه» پسر «هَـلـدیتَـه» در سرزمینی به نام «دوبالَـه» در بابل شورش کرد. در آنجا چنین به مردم دروغ می‌گفت که من «نَـبوکُـدرَچَـرَه» (نَبوکَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئیتَـه» (نَبونید) هستم. آنگاه بابلیان بر من نافرمان شدند و به سوی آن اَرخَـه رفتند. او بابل را گرفت. او شاه بابل شد.

بند 15    83-92       داریوش شاه گوید: پس‌آنگاه من سپاهی به بابل گسیل داشتم. یک پارسیِ پیرو خودم به نام «ویدَفَـرنـا» را به سرداری آنان برگزیدم و به آنان چنین گفتم که بروید و آن سپاه بابلی را که نمی‌خواهد خود را از آنِ من بداند؛ درهم شکنید. پس ویدَفَـرنـا با سپاهی به بابل روانه شد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا، ویدَفَـرنـا بابلیان را شکست داد و آنان را ببسته و بیاورد. 22 روز از ماه «وَرکَـزَنَـه»[27] گذشته بود آنگاه که اَرخَـه که خود را به دروغ نبوکدنصر می‌نامید و مردانی که همدستان برجستة او بودند را دستگیر کرد. من فرمان دادم آن اَرخَـه و مردانی که همدستان برجسته‌اش بودند را در بابل به دار آویزند.

 

ستون چهارم

بند 1    1-2       داریوش شاه گوید: این است آن کاری که من در بابل انجام دادم.

بند 2    3-31       داریوش شاه گوید: این است آنچه که من بخواست اهورامزدا در همان یک سالِ پس از پادشاهی انجام دادم. 19 نبرد کردم. بخواست اهورامزدا من آنان را شکست دادم و 9 شاه را دستگیر کردم.

یک مُـغ به نام گَـئومات بود. او به دروغ چنین گفت: “من بـردیـا پسر کـورش هستم.” او پارس را شوراند.

یک خوزی به نام آثْـرینَـه بود. او به دروغ چنین ‌گفت: “من شاه خـوزیـه (عیلام) هستم.” او خـوزیـه را شوراند.

یک بابلی به نام نَـدیتـَبَـئیرَه بود. او به دروغ چنین می‌گفت “من نَبوکُــدرَچَـرَه (نَـبوکَد نَـصَـر) پسر نَـبونید هستم.” او بابل را شوراند.

یک پـارسـی به نام مَـرتی‌یَـه بود. او به دروغ چنین می‌گفت: “من ایمَـنیش شاه خـوزیـه (عیلام) هستم.” او خـوزیـه را شوراند.

یک مادی به نام فْـرَوَرتیـش بود. او به دروغ چنین می‌گفت: “من خَشَثْریتَه از دودمان اووَخْشْتْرَه (هُوَخْشَـتَـرَه) هستم.” او ماد را شوراند.

یک سـاگـاراتی بنام چیـثْـرَتَـخـمَـه بود. او به دروغ چنین می‌گفت: “من شاه سـاگـارتی هستم، از دودمان هوخشـتره هستم.” او سـاگـارتی را شوراند.

یک مروَزی به نام فْـرادَه بود. او به دروغ می‌گفت: “من شاه مرو هستم.” او مرو را شوراند.

یک پـارسـی به نام وَهـیَـزداتَـه بود. او به دروغ چنین می‌گفت: “من بـردیـا پسر کورش هستم.” او پارس را شوراند.

یـک ارمـــنی به نـام اَرخَــه بود. او به دروغ چنیـن می‌گـفت: “مـن نَبوکُـدرَچَـرَه (نَـبوکَـد نَـصَـر) پسر نَبونید هستم.” او بابل را شوراند.

بند 3    31-32       داریوش شاه گوید: داریوش شاه گوید: این 9 شاه را در این نبردها دستگیر کردم.

بند 4    33-36       داریوش شاه گوید: این است سرزمین‌هایی که شوریدند. دروغ اینان را شورشی کرد و به مردم دروغ گفتند. آنگاه اهورامزدا آنان را به دست من سپرد. من با آنان آنگونه که خواستم بود، رفتار کردم.

بند 5    36-40       داریوش شاه گوید: تو که پس از این شاه خواهی شد؛ خود را با همة توان از دروغ پاس دار. اگر چنین می‌اندیشی که سرزمین من در آسایش باشد؛ مرد دروغزن را سخت گوشمالی ده.

بند 6    40-43       داریوش شاه گوید: این است آنچه که من کردم. بخواست اهورامزدا در همان یک سال کردم. تویی که از این پس، این نبشته‌ها را خواهی خواند (/ خواهی شنید؟)؛ آنچه من کرده‌ام ترا باور شود. مباد این را دروغ انگاری.

بند 7   43-45       داریوش شاه گوید: من به شتاب به اهورامزدا روی می‌آورم (اهورامزدا را گواه می‌گیرم) که آنچه من در همان یک سال کردم، راست است، نه دروغ.

بند 8    45-50       داریوش شاه گوید: بخواست اهورامزدا و من، کارهای زیاد دیگری هم کرده شد که در این نبشته نوشته نشده است.  از آن روی نوشته نشد، مبادا آنکه سپس کسی این نبشته را بخواند و آنچه به دست من انجام شده در نگر او بسیار بیاید و این او را باور نیاید و دروغ پندارد.

بند 9    50-52       داریوش شاه گوید: آنان که پیش از این شاه بودند؛ تا زنده بودند، چنان کار نکردند که به دست من و بخواست اهورامزدا در همان یک سال کرده شد.

بند 10    52-56       داریوش شاه گوید: اکنون کارهایی که به دست من انجام شده را باور دار. آن را به مردم بازگوی و آن را پنهان مکن. اگر این «هَـدوگام» (بیانیه/ گزارش) را پنهان نداری و به مردم باز گویی؛ اهورامزدا ترا یار باشد. دودمان تو افزون شود و دیرزی باشی.

بند 11    57-59       داریوش شاه گوید: اگر این بیانیه را پنهان داری و به مردم باز نگویی؛ اهورامزدا ترا بزند و دودمان برایت نباشد.

بند 12    59-61       داریوش شاه گوید: این است آنچه من کردم. بخواست اهورامزدا در همان یک سال کردم. اهورامزدا (متن عیلامی: «اهورامزدا خدای آریاییان») مرا بپاید و دیگر خدایانی که هستند.

بند 13    61-67       داریوش شاه گوید: اهورامزدا و دیگر خدایانی که هستند؛ از آن روی مرا یاری دادند که من �


 

تقدیس ایران به روایت بزرگان ایران و جهان

تقدس سرزمین کهن ایران به روایت اسناد تاریخی و سخن بزرگان

پژوهشی از ارشام پارسی

نخستین و بهترین سرزمینی که من اهورامزدا ( خداوند ) بیافریدم ایران ویچ ( ایران ) است آنجایی که رود نیک دایتی روان است . . .

( نسکهای باستانی ایران زمین فرگرد اول - وندیداد 20 - 30 )

 

ای اسپنتمان زرتشت - این شهرهای ایران را که من اورمزد آفریدم . . .

( نسکهای باستانی ایران زمین - زند وهومن یسن فقره 9 صفحه 40 )

 

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم خاک ایران را تشکیل دهد

( کورش بزرگ )

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10110264139.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

فروهرهای مردان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم . فروهر های زنان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم .

بند 143 از تیر یشت

 

فرهمند را می ستاییم که تند به سوی دریای فراخ کرت تازید . مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیرانداز بهترین تیرانداز آریایی از کوه ائیر یوخشوت به سوی کوه خوانونت انداخت .

بند 6 از آبان یشت

اگر ای اسپنتمان زرتشت مردم در سرزمینهای آریایی از برای "تشتر رایومند فرهمند" را ستایش کنند همان ستایش و نیایشی که شایسته اوست هر آیینه لشگر دشمن به این سرزمینها داخل نتواند شد و نه سیل و نه جرب و نه کبست ( زهر ) و نه گردونهای لشگر دشمن و نه بیرقهای آنان نتواند که در ایرانشهر بر افراشته شود

بند 56 از آبان یشت

 

فروهر کیومرث پاک را می ستاییم . نخستین کسی که به گفتار و آموزش اهورامزدا گوش فرا داد . از او خانواده سرزمینهای آریایی ایران و نژاد آریا بوجود آمد . رحمت و فروهر زرتشت اسپنتمان مقدس را اینک می ستاییم .

بند 87 از فروردین یشت

 

نخست زرتشت نامدار در ائیران وئیچ ( ایران زمین ) چهار بار یتا اهو را خواند ( زرتشت نخستین بار نماز مشهور یتااهو را در ایران زمین سرود )

یسنای 9 بند 14

 

انجمنی کرد اهورامزدا با ایزدان مینوی ائیران وئیچ ( ایران ) . انجمنی کرد جمشید دارنده رمه خوب با بهترین مردمان در ائیران وئیچ ایران

بند 20 -31

 

بدانید که گروه بیشماری چون موی بر یال اسب به دههای ایران که من اورمزد آفریدم بمانند

زند وهومن فقره 6 صفحه 54

 

این دههای ایران را که من اورمزد آفریدم باز به پیرایند

زند وهومند فقره 17 صفحه 60

 

خداوند این کشور ( ایران ) را از گزند دشمن - دروغ و خشکسالی محفوظ دارد

( داریوش بزرگ )

 

هنر نزد ایرانیان است و بس ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدل انند و یزدان شناس به نیکی ندارند از بد هراس

( فردوسی بزرگ )

 

همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران - دل زمین باشد دل ز تن - به بود یقین

( حکیم نظامی گنجوی - هفت پیکر )

 

هر آنچه آفریدست بر آدمی ز پاکی و خوبی و از مردمی

در ایران است یکسر پدید چو ایران جهان آفرید نیافرید

( ایرانشاه ابی الخیر - بهمن نامه )

 

مگذارید این وطن ز دست برون شود وین نژاد قدیم پست شود

که این وطن مهد علم و عرفان است جای رادان و پاک مردان است

دور ساز این اراذل و اوغاد برکن از ملک بیخ جور و فساد

( شادروان ملک الشعرای بهار )

 

تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ایی صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان

( استاد شهریار )

 

نیاکان ما تاجداران دهر که از دادشان آفرین بود بهر

نجستند جز داد و بایستگی بزرگی و کردی و شایستگی

(حکیم فرزانه ابوالقاسم فردوسی طوسی )

 

سرنوشت ایرانیان چنان بود که در نزد یونانیان نامورترین ملتهای بیگانه محسوب میشدند .

( استرابون جغرافی دان نامدار )

ایرانشهر ٫ ایئراینه وئیجه ٫ آریانا یا ایران نام سرزمینی است که بیش از 7000 سال است که پابرجاست و دارای فرهنگ و تمدن شهرنشینی می باشد . ملت ایران از آغاز تا کنون با فراز و نشیبهای گوناگونی مواجه شده اند . بارها مورد یورش بیگانگان قرار گرفتند و خانه و کاشانه شان به خاک و خون کشیده شد . ولی شگفت آنکه هیچ یک از تجاوزات مایه سرنگونی هویت و تمدن ایران و ایرانی نگردید . یورش تورانیان ٫ سکاها ٫ اسکندر گجستک ٫ رومیان ٫ تازیان بربر ٫ چنگیز ٫ تیمور ٫ ترکان عثمانی ٫صدام حسین ملعون و . . . دهها یورش وحشیانه دیگر تنها بخشی از این وقایع ناگوار تاریخ ایران است . ولی هیچ یک از این نبردها ( که ایران نقش دفاعی را ایفا میکرده است ) باعث سقوط هویت و فرهنگ و تمدن ایرانی نشد . امری که در مصر به راحتی صورت گرفت و هزاران سال تمدن مصری به یکباره فرو ریخت و مبدل به یک کشوری کاملا عربی شد . به خاطر دارم سالها پیش یک ایرانی با یک اندیشمند مصری گفتگویی داشت و از وی پرسید چگونه شد که کشور سترگ و کهن شما به یکباره تغییر فرهنگ و هویتی داد و تبدیل به یک کشور عرب شد و همه گذشته خود را فراموش کرد ؟ پاسخی که وی داد بسیار قابل اندیشیدن است . وی گفت زیرا ما مصریان شخصی مانند فردوسی ایرانی نداشتیم که تمام زندگی اش را صرف زنده کردن و مانع از جایگزین شدن تمدنی بیگانه به جای فرهنگ و تمدن کشورش شود کند . آری در هر دوره ٫ شخصیتی بزرگ در ایران ظهور میکند و حرکتی جاودانه از خویش برای سربلندی ایران انجام میدهد . امروز دنیا و کشورهای استعمارگر راهی به جز به رسمیت شناختن ایران به عنوان ابرقدرت خاورمیانه و مهد تمدن گیتی ندارند ؟ برخی دلایل این امر به روشنی قابل بررسی است . ملت و سرزمینی که زبان زد دنیا هستند

تقدس سرزمین کهن و باستانی ایران زمین

مهد حقوق بشر و احترام به باورهای ملتهای دیگر . کوروش بزرگ نخستین پیام آور و صادر کننده منشور حقوق بشر جهان از ایران است . شخصی که ملتهای مغلوب به او لقب ناجی و فرستاده خداوند داده بودند . شخصی که پس از وارد شدن به شهرهای دنیا برای آبادانی و سربلندی آن جا کوشش می نمود . شخصی که در تورات به نام فرزند خدا نامش ذکر شده است . از کورش فرزند صالح خداوند نیز در قرآن به نام ذوالقرنین یاد شده است . پادشاه دادگستری که جهان را آزادی بخشید .

معماری کهن ایرانی که بیش از پنج هزار ساله پیشینه دارد . از معبد 3500 ساله زیگورات خوزستان تا نمایشگاه و کاخ هنر آسیا یعنی شهر پارسه ( تخت جمشید ) به قدمت 2500 سال تا معبد 3000 ساله آذرگشنسب آذربایجان و معبد 2100 ساله آناهیتا کرمانشاه وآثار برجسته بیستون 2500 ساله و ارگ 2000 ساله بم و کاخ تیسفون مدائن یا طاق کسری در عراق امروزی که همان سرزمین "عراق عجم ایرانیان" است و شاهنشاهان ساسانی آنجا را پایتخت حکومت ایران کرده بود ند و پس از اسلام به اشغال اعراب در آمد و از ایران جدا گشت و . . .

مهد ادب و فرهنگ و هنر جهان . ایران از دید ادبیات و سخن پروری یکی از برترین های گیتی است . بزرگان و اندیشمندان ایرانی با سروده های ادبی و هم وزن سخنان خود را دلنشین و جاودانه به گوش جهانیان رسانده اند . رباعیات خیام فیلسوف امروزه به تمامی زبانهای جهان ترجمه شده و در برخی دانشگاهاهی آمریکا و ایتالیا و . . . تدریس می شود . کتاب هزار و صد ساله شاهنامه فردوسی اش یکی از سه اثر برجسته ادبی دنیا می شود . جلال الدین محمد مولانای بلخی اش پدر عرفان جهان نام میگیرد و حافظ و سعدی و رودکی و نظامی و باباطاهر اش از برجسته ترین های ادبستان گیتی . ایران سرزمین فرهنگ انسان دوستی و کردار نیک گفتار نیک و پندار نیک جهان است . پایه گذار فرمانی ورجاوند در تاریخ بشریت که همه ادیان پس از این سه فرمان زرتشت با تاثیر گرفتن از دانش وی دینهای گوناگون را کامل نمودند

فردوسی بزرگ :

بخور آنچه داری و اندوه مخور که گیتی سپنج است و ما برگذر

میازار کس را از بهر درم مکن تا توانی به کس ستم

ز چیز کسان دور کنید دست بی آزار باشید و یزدان پرست

مجویید آزار همسایگان بویژه بزرگان و پرمایه گان

به پاکی گرائید و نیکی کنید دل و پشت خواهندگان را مشکنید

سرزمین احترام به ادیان و باروها و آئین های گوناگون جهان که کمتر کشوری در طول تاریخ به چنین مقامی رسیده است . از میترائیزم آئینی که روزگاری اروپا را تسخیر کرد تا زرتشت که نخستین یکتاپرستی جهان نام داده شده است و زادگاه مانویان و مزدکیان . زیستگاه ارمنیان و یهودیان و زرتشتیان و مسلمانان و بهاییان و شیعه و سنی که همگی هزاران سال است که در کنار یکدیگر زیسته اند .

صنایع دستی برجسته و ارزشمند ایران . از فرش های نمونه ایرانی تا پوششهای سنتی شهرهای مختلف ایران .

مهد موسیقی عرفانی - روح انگیز و ارزشمند جهان با شش هزار ساله پیشینه . از سنگ نگاره های نخستین ارکستر موسیقی جهان در چغامیش خوزستان تا نوای دلنشین باربد و نکیسا در دوره ساسانیان . مهد زیباترین سازهای عرفانی و برتر گیتی : تار ٫ سه تار ٫ تنبور ٫ باربط ٫ دوتار ٫ سنتور ٫ نی ٫ کمانچه ٫ رباب ٫ قیچک و . . .

آب و خاکی اهورایی و دلنشین و چهار فصل همزمان - از چشمه های آب فراوان تا دریاها و دریاچه هایش

سیاوش منم نه از پریزادگان از ایرانم از شهر آزادگان

که ایران بهشت است یا بوستان همی بوی مشک آید از بوستان

منابع گسترده طبیعی و خدادای ایران زمین . نفت و گاز خوزستان ٫ طلای کردستان ٫ اورانیوم جنوب شرقی ایران ٫ زغال سنگ ٫ مس و . . .

موقعیت سوق الجیشی و حساس در جهان . ایران به عنوان یکی از تاثیر گذار ترین کشورهای جهان به حساب می آید . زیرا قطب خاورمیانه که مهم ترین صادرکننده انرژی جهان می باشد قرار دارد . تسلط بر تمامی کشورهای منطقه و مرکزیت خاورمیانه از این نشانه هاست . در حدود دو سوم نفت دنیا از منطقه خلیج فارس ایران به دنیا صادر می شود و تنگه هرمز ایران شاهراه تمام این راههاست . موقعیت ژئوپولتیک ایران بزرگترین خطر برای کشورهای استعمارگر دنیا است و به همین جهت است که انگلستان این اهریمن پیر حدود 200 سال است که به صورت مداوم ( آشکار و غیر آشکار ) در منطقه خاورمیانه حضور دارد و هزینه های بسیاری برای چپاول سرمایه های این منطقه که بایستی زیر کنترل ایران باشد میکند .

دارای ملتی دانش پژوه و اهل خرد و علم . سرزمین زرتشت و بوذرجمهر و جاماسب و بوعلی سینا و ذکریای رازی و ابوریحان بیرونی و فارابی و . . .

ز دانش روان را توانگر کنید خرد را همان بر سر افسر کنید

چنین دان که هر کس که دارد خرد بدانش روان را همی پرورد

ز نادان بنالد دل سنگ و کوه از ایرا ندارد بر کس شکوه

ملتی وطن دوست و بیگانه ستیز که در همه مراحل تاریخ از زیر سلطه استعمار شانه خالی کرده است . سرزمین آرش کمانگیر عاشق ایران و آریوبرزن دلاور و سورنای مبارز و بابک خرم دین وطن پرست و رستم دستان سیستان و کاوه آهنگر ظلم ستیز و یعقوب لیث وطن دوست و مرداویچ ضد تازی مازیار ایران دوست و . . . ملتی که هشت سال برای دفاع از کشور و وطن و دین راهی نبرد با اهریمن تازی صدام شدند و بیش از یک میلیون کشته دادند تا وجبی از خاک ایران مورد تجاوز بیگانه قرار نگیرد .

دریغ است که ایران ویران شود کنام شیران و پلنگان شود

همه جای جنگی سواران بدی نشستن گه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش زن و کودک وخرد و فرزند خویش

همه سر به تن کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم

کنت دوگوبینو که سالهای بسیاری در ایران مشغول پژوهش بود و کتابهای مشهوری درباره تاریخ و تمدن ایرات نوشته است - درباره عشق به میهن در نزد ایرانیان چنین میگوید : به عقیده من ایرانیان از نوعی میهن پرستی جاودانه برخوردارند . یکدیگر را دوست میدارند و مهر و محبت در نزد آنان اهمیت بسیاری دارد . آنان کشور را در وجود خودشان میدانند و اگر کشورشان نباشد گویی پیکر خودشان نابود شده است . آنان هر حکومتی را در خود دیده اند ولی هیچ تغییری در فرهنگ و تمدن آنان مشاهده نشده است . ایرانیان شاهد بزرگترین تجاوزات تاریخ بوده اند ولی با شگفتی تمام ملیت خود را خفظ کرده اند .

تاریخی به گستردگی جهان . از آثار شش هزار سال پیش در مسجد سلیمان - تا شهر پنج هزار ساله سوخته سیستان - تا سنگ نگاره های باستانی چهار هزار ساله کردستان و . . .

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه ؟ که بودند با گنج و تخت و کلاه

برفتند و ما را سپردند جای جهان را چنین است آئین و رای

مهد یکتا پرستی و خدا باوری جهان . بارها سازمان جهانی یونسکو زرتشت را نخستین پیام آور یکتاپرستی و خرد و شعور جهان معرفی کرده است و حتی سال 2003 به نام این ابر مرد جهان معرفی شد .

به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده و رهنمای

خداوند کیهان و گردون و سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است نگارنده بر شده گوهر است

ز چیز کسان دور کنید دست بی آزار باشید و یزدان پرست

مهد هم زیستی اقوام متعدد : ایرانیان بر خلاف دهها کشور جهان یک زبان و یک قوم نیستند . اقوام ایرانی با اینکه همگی آریایی و ایرانی هستند ولی هرکدام از یک تیره و قومیت تشکیل شده اند و به شکلی بسیار زیبا هر کدام دارای موسیقی - صنایع دستی گوناگونی و زبان محلی آداب و رسوم جدا هستند که همگی در یک واژه به یکدیگر وصل می شوند و آنهم چیزی نیست به جز ریشه و تمدن و فرهنگ ایران زمین که پیوند دهنده و رمز اتحاد همگی این اقوام کهن ایرانی است . زبان پارسی را همگی سخن میگویند و بر زبان محلی خودشان نیز در کنار زبان متحد کننده ملی پارسی احترام بسیار میگذارند .

سرزمین زنده کننده دین اسلام که روح و بزرگی و زیبایی و ظرافت به آن بخشید و خود مهد هنر اسلامی جهان شد . در حالی که خود اعراب هیچ اثری از هنر اسلامی در کشورشان دیده نمی شود و به جز جنگ و خونریزی سخنی برای گفتن در جهان نداشتند . برای نمونه اصفهان به عنوان پایگاه هنر و فرهنگ اسلامی جهان در سال 2006 انتخاب شده بود . ایران تنها کشوری بودن که نه تنها مانند مصر عربیزه نشده بلکه کاملا در اسلام نفوذ کرد و آن دین را با هنر و فرهنگ و تمدن هزاران ساله خود رنگ و جلای دیگر داد .

و دهها نعمت دیگر که این سرزمین دارد و جهان ( کشورهای استعمارگر ) در آرزوی رسیدن به آن می باشد . به راستی ایران را بایستی با جان و خون حفظ کرد زیرا در نبود آن گیتی معنی واقعی انسانیت و هنر پروری و فرهنگ و تمدن را از دست می دهد . گویی اینکه این مزیتهای شگفت انگیز ایران موجب خشم بیگانگان است و در تلاش هستند چیزی از این تمدن ارزشمند در جهان گفته نشود ولی ایران را روزی سرافرازتر از همیشه در جهان خواهیم دید که بتوانیم با صدایی بلند فریاد بزنیم آری ما همان نوادگان کوروش بزرگ هستیم . پیام آور حقوق بشر و صلح و آزادی انسان ها . در این بخش آنچه بزرگان جهان پیرامون این سرزمین و این ملت کهن گفته اند را به صورت مختصر می نویسیم

بزرگان جهان درباره ایران زمین چه میگویند ؟

گایگر ایران شناس آلمانی

در نظر محققین سرچشمه برخی از بهترین مایه های مدنیت کنونس غرب از تعلیمات و تمدن ایران سرچشمه گرفته است و زرتشت کهن ترین آموزگار و مبلغ نظریات دستورهایی است که امروزه در جهان غرب موجب رفاه مادی و معنوی و آزادی بشریت گردیده است .

Giger , wilhem ostiranische kulture im altertum Erlangen

 

گزنوفون مورخ بزرگ و باستانی یونان

ایرانیان بر خلاف کشورهای دیگر که مجرمین و گناه کاران را مجازاتهای سنگین میکردند در مرحله نخست تمام کوشش خود را جهت گسترش تربیت و فرهنگ مینمودند تا نیازی به مجازات و پیدایش مجرمین نباشد . برای دوری از رذائل اخلاقی تلاش میکردند . کودکان را در سنین پایین در محله ای به نام "الوترا" آموزش میدهند . مکتب - تیراندازی - اسب دوانی - قضاوت و عدالت از مهم ترین آموزشهای ایرانیان است . حتی کودکان را در سنین پایین آموزش غذا خوردن نیز میدهند . قناعت در زندگی - پرت نکردن آب دهان در کوچه و بازار - پاک نکردن بینی با پوشش خود در جامعه و . . . همگی از نشان های خاص مردم ایران است . کوروپدیا - گزنوفون یونانی - برگ 8

Cyropaedia of Xenophon; The Life of Cyrus The Great

By: Xenophon (c. 430 - 355 BCE)

 

پرفسور رپ ایران شناس آلمانی

گذشته از اینکه ایرانیان طبع بلند و نظریات عالی دارند و پیوسته مایل به ترقی و پیشرفت هستند برای رسیدن به این هدف کوشش بسیار نیز میکنند . این دو خصلت یعنی افکار پاک و بلند و اجرای بی کم و کاست آن یعنی آنکه هر دو مکمل یکدیگر هستند . این دو عامل برای ترقی و سربلندی هر ملتی کافی است و این را در آئین زرتشت در جامعه ایران باستان به راحتی می توان یافت . نمونه آن اندیشه نیک است که سرلوحه تمام زندگی ایرانیان بوده است . یعنی اگر اندیشه ای نیک نباشد پس کردار و گفتار هم نیک نخواهد شد و کردار و گفتار نیک در صورت نبود اندیشه نیک فاقد ارزش است . پس اندیشه نیک در بالای نماد ملی ایرانیان ( فَرََوَهَر - َفَره َوشی ) واقع است و کردار نیک و گفتار نیک در زیر اندیشه نیک واقع شده است . ( بر بالای دستان فروهر ) . اخلاق نیکو و تزکیه روح و فواید آن در عالم معنوی از یک طرف - نتایج آن در امور اجتماع و پیشرفت به سوی مراحل فراتر تمدن از طرف دیگر جامعه و ملتی را به سوی سعادت و سربلندی سوق می دهد . این سعادت و تعلیمات نیک و انسان دوستانه در ایران مدیون آئین فرهمندی دین بهی زرتشتی است . نفوذ فوق العاده روحانیت و اشخاص دینی در تمدن های کهن بشری و اثرات سو آن بارها دیده شده است ولی این امر در دین زرتشتی دگرگون شده است . هرچه با تمدن جهان باستان بیشتر آشنا می شویم بر اهمیت و برتری فرهنگی ایرانیان آگاه تر می شویم . تعلیم زرتشت ایرانیان را به احترام به طبیعت و آفرینش آموزش داده و این امروزه در خون و وجود این ملت است . این به راستی در جهان امروز بسیار ارزشمند و قابل ستایش است .

Rapp adof Die relegion und Sitte der perser und ubrigen Iranier Nach den Griechischen und Romischen Quellen ZDMG 19:1-89-20:49-204

 

سرپکسی سایکس ایران شناس انگلیسی

صفات اخلاقی ملت ایرانیان باستانی به طوریکه در اسناد تاریخی آمده است نیک خویی - مردانگی - پشت کار - راستگویی و درستی بوده است که دیگر صفات اخلاقی زاده اینهاست . ایرانیان بر مهمان نوازی و خون گرمی و دست دلبازی در گیتی زبان زد هستند و در گذشته از وام گرفتن از دیگران به شدت خودداری میکرده اند . ایرانیان بر پذیرش مسئولیت های زندگی و بنیاد خانواده اهمیت بسیاری قائل هستند و از اروپاییان امروزی که از زیر این مسئولیت شانه خالی میکنند بسیار بالاتر می باشند . در کتب ما اروپائیان آمده شده است که یونان مهد تمدن و صنایع و فرهنگ اروپا است ولی با تحقیق و پژوهش در مشرق زمین به روشنی دیده می شود که یونان خود نیز تحت تاثیر فرهنگ و تمدن ایرانیان - مصریان و کریت ولیدیه بوده است .

ُSykes Sir P.M A Histiry of iran ( persia ) 2 nd ed London 1927 vol 1

 

دارمستتر ایران شناس فرانسوی

اسکندر در نظر داشت شرق و غرب یعنی عالم متمدن جهان آن روزگار را با هم یکی کند و دولتی سترگ و یونانی بر آن حکمفرا نماید ولی در این امر موفق نشد . اسکندر (گجستک) برای رسیدن به این هدف یونان را با فرهنگی ایرانی گسترش داد ولی نتوانست ایران را با فرهنگ یونانی بیامیزد . مردم به جز نام اسکندر ملعون در نظرهایشان چیزی از آن هجوم تاریخی به یاد نمی آورند .

Darmesteter james Etudes Iraniennes Paris

 

رنه گروسه مولف کتاب تاریخ صنایع شرق نزدیک

ایرانیان در صحنه تاریخ در نظر افراد پژوهنده و تاریخ شناس جهان بدون هیچ تردیدی ملتی شریف و از نژادی کهن هستند که حس شرافت و روح جوانمردی آنها در مقابل روح متوحش آشوریان و بابلیان مایه آرامش گیتی است . از ابتدایی که ایرانیان ظهور کردند اکنون ما احساس میکنیم که از نژاد خود ما اروپاییان هستند . بی دلیل نیست که یونانیان باستان ایرانیان را هماوردان قابل و ملتی برتر از دیگر ملتها دانسته اند . ایرانیان اثبات کردند که برای جایگاه نژاد آریایی در مشرق زمین نمایندگان قابلی هستند . به عبارتی میتوان گفت که ایرانیان و رومیان توانستند امپراتوری بزرگ و بدون کشتارهای وحشیانه در جهان پایه ریزی کنند امری که یونانیان نتوانستند به ان دست بیابند . این مسئله را نمی توان امری کوچک و بی اهمیت تلقی داد زیرا آزادی دین و باور و آئین و قومیت ها در امپراتوری هخامنشی زبان زد خاورشناسان بزرگ دنیاست . ملتی ایران که متشکل از مادها و پارسها و پارتها مکی مباشد یکی از درخشان ترین حکومتهای مدنی گیتی را به یادگار گذاشته اند ( که شاید خود آنان از آن بی اطلاع باشند ).

Grousset , Rene the Civilizations of the East the near and middle East New york & London

 

استاد میه فرانسوی

آزدای خیال و اندیشه - غیرت دینی - هوش بالا - ذوق ویژه برای رسیدن به چیزهای بالاتر و جدیدتر و جوانمردی از خصوصیات بارز ایرانیان در جهان است . امری که در متون باستانی و حتی گاتهای زرتشت به خوبی مشاهده می شود .

 

پرفسور اسمیت

ایرانیان بی گمان نخستین آموزگاران جهان بوده اند و آنچه مردمان دیگر دارند از ملت ایران آموخته اند

( ایران در پس پرده تاریخ , ص 13 )

 

استاد ویتنی آمریکایی

ایران از زمان کوروش بزرگ به بعد تا نبرد ماراتن بسیار متمدن و توانا بوده است و اقوامش بزرگترین ملت گیتی بوده است . هنوز روم طفل یا اروپای جدید پا به عرصه وجود نگذاشته بودند و یونانیان نیز ملت متمدن نبودند ولی ایرانیان دارای تمدن و فرهنگی والا و انسان پرور بودند . با اینکه ملت اش از چندین تیره و قومیت تشکیل شده است ولی در امور کشوری همگی با یکدیگر متحد می شوند . ایران را میتوان یکی از بنیان گذار ادیان جهان نامید . بسیاری از دینهای امروزی ریشه در ایران بزرگ ان روزگار و اندیشه خداپرستی ایرانیان داشته است . جدایی از اسناد دینهای گوناگون در ایران زمین همان سه واژه زرتشت ( کردار و گفتار و پندار نیک ) به راستی اساس تمام مذاهب بعدی دنیا است که پس از زرتشت ظهور کردند . یعنی همگی همان راه زرتشت را خواستند ادامه دهند . اساس زندگی ایرانیان باستان بر اندیشه نیک استوار شده است که گفتار و کردار نیک پس از رعایت اندیشه نیک به خودی خود عملی می شود .

Whitney L.H Life and Teachings of Zoroaster the great iran

 

دکتر ج-ه. ایلیف ، خاورشناس انگلیسی

"با در نظر گرفتن سهم عظیمی که نژاد آریایی (ایرانی) در تاریخ تمدن جهانی دارد ، جای تعجب است که مردم مغرب زمین یعنی اخلاف این نژاد از اصل و بنیاد و اهمیت این تیره و فرهنگ سرزمین هایی که در گذشته مهد و گهواره گذشتگان ما بودند تا این حد بی اطلاع باشیم .غربی ها تمدن های رومی ، یونانی و یهودی را کم و بیش با شیر مادر مکیده و آنرا را جذب کرده اند در حالیکه برای اکثر این مردمان ، صحنه های وسیع تاریخ ایران که گذشتگان و اجدادشان از آن سامان برخاسته و پرورش یافته اند چون ماه آسمانی دور و خارج از دسترس است. برای مغرب زمین ها تاریخ اولیه نژاد آریایی محدود بمواردی است که تاریخ یونان یا بنی اسرائیل برخوردار است. یک قسمت از این بی اطلاعی به دلیل از بین رفتن اسناد و مدارک تاریخی و کتابخانه های ایران است. از این رو به ناچار منابع ما همه جانبداری از یونان دارد . (میراث ایران - املیف)

 

رضا توفیق نژاد فیلسوف ترک

در وجود متین و محکم ملت ایران قدرت و اراده و مقاومتی غیر قابل انکار نهفته است . این بوده است که در سخترین نبردها و شدید ترین یورشهای بیگانه تاب آورده است . سرزمین اش ویران شده است - ملت اش قتل عام شدند و خراجهای بسیار از آنان گرفته شد و متجاوزان را پس از مدتی به فرهنگ خود در می آورند و با تمامی تجاوزات تاریخ به کشورشان هرگز هویت ملی خود را فراموش نکرده اند . جسارت و ارزش والا نهادن به فرهنگ و تمدنشان مهم ترین عاملهای این جریان است . روح ایرانی از شدت دخالت بیگانگان زخمی و متاثر است . این امر در اعتقادات این ملت نیز مشاهده می شود . معنویت و عرفان اندیشمندان ایرانی بر تمامی بزرگان جهان آشکار است . از خصوصیت های ایرانیان باستان میتوان به صراحت در کردار اشاره نمود . آنان هر تصمیمی را با عقل و درایت و اندیشه و خرد بررسی میکرده اند و سپس تصمیم می گرفتند . از نزد دنیای باستان ایرانیان باستان کمترین خرافه پرستی - خیال پردازی و دروغ افکنی را در جهان داشته اند . ایرانیان بر دنیای دیگر ارزش بسیار قائل می شوند و از دست زدن به کارهای زشت که سرای پسینشان را تیره می کند دوری میکنند . آنها از دید اخترشناسی با نگاهی عالمانه به گیتی نگریسته اند که امروزه مایه شگفتی ماست . آنها برخی مسائل را روبروی یکدیگر قرار داده اند . برای مثال : الوهیت را مقابل انسانیت - شر را مقابل خیر - آخریت را مقابل دنیا و . . .گذاشته اند تا هرگز از راه راست دوری نکنند . اخلاق را میتوان مهم ترین سند افتخار نیک ایرانیان باستان دانست . نیک کردای و نیک پنداری بزرگ ترین سند مباهات فرهنگ و تمدن ایرانیان باستان است که بدون شک آموزه های زرتشت راهگشای آنان بوده است . ملتی هستند که نه تنها بر خلاف صدها ملت دیگر جهان دینشان به عاریت نبوده است بلکه خود مهد ادیان جهان نیز بوده اند . میترائیزم - زرتشتی - مزدکی - مانویت و . . . همگی ادیان و ائین های کهن جهان هستند که ادیان پسین از آن الهام گرفت شده است . ایرانیان به طور کلی برای رسیدن به این آروزها کوشش کرده اند : در زندگانی شان فیض و برکت افزوده شود . در تمامی زندگی با نیروهای شر و اهریمنی مبارزه نموده اند . برای رسیدن به پاکی روح و بدن باید همیشه تدرست و توانا بود .با مردانگی و سخت کوشی باید مقابل همه سختی ها ایستاد و با روحیه فداکاری و از خودگذشتگی سرافرازی کشورشان را رقم بزنند . ( جغرافیای تاریخ ایران تالیف استاد بارتولد ترجمه حمزه سردادور )

 

کلمان هوار خاورشناس بزرگ فرانسوی

ایران و ایرانی پس از گذشت بیش از 25 قرن همچنان استوار و پایدار است . سرزمینی پهناور و دل انگیز دارد . ملتی دلاور و اهل اندیشه و خرد . من نیز مانند کنت دوگوبینو که میگوید ایرانیان با اینکه پس از یورش اعراب دینی جدید آوردند ولی این تنها سطح ملت ایران است و ذات و باطن آنان همچنان به آداب و رسومات ملی و باستانیشان پیوند ناگسستنی دارد باور کامل دارم . آنها برای ایجاد خودمختاری و دوری گزیدن از زیر سلطه اعراب بزرگ و سنی مذهب آئینی جدید به رهبری امام علی ایجاد کردند و آن را مذهب رسمی خود نمودند . تا هم از اعراب اصلی و سلطه آنان خارج شوند و هم از طرف دیگر دین جدید را پذیرفته باشند و القاب کافر و بت پرست و مجوس به آنان داده نشود .

ایران و تمدن ایرانی - استاد کلمان هوار - ترجمه حسن انوشه

 

پرفسور گیریشمن ایرانشناس


 

خشایار شا

حتما بخوانید جون خیلی خیلی خیلی مهم است. نظر فراموش نشود. نظر شما نشانگر دیدگاه شما نسبت به مطلب است

سهم ما از تاریخ اسطوره سازآنچه که نگارنده را به نوشتن این سیاهه واداشت،اکران فیلم ۳۰۰ بود که براساس کتابی به همین نام اثر فرانک میلر» (frank Miller) در مورد نبرد ترموپیل (Thermopile) نوشته شده است। نویسنده به زعم خود، مستندات کتاب را از جلد هفتم تاریخ هرودت (Herodotus) برداشت نموده که در آن به نبرد ۳۰۰ فرمانده ی اسپارتی در تنگه ترمو پیل با لشگر خشایارشا پادشاه هخامنشی پرداخته شده است। من قصد دارم در این مقال ضمن مروری بر نقش اسطوره سازی در تاریخ و ذکر چالش های پژوهش در تاریخ ایران، وجوه شخصیت خشایارشا را نه از نظر هردوت بل مبتنی بر کتیبه های ایرانی بازشناسم و رخدادترموپیل را نیز نه به روایت شکست خوردگان یونانی بل از دیدگاه ویل دورانت، بازنمایم. من معتقدم که ما باید جایگاه رفیع ایرانیان در تاریخ را از منظری علمی و مورد پذیرش صاحبان نظر به بحث درآوریم و نه براساس احساسات که بسیار زود، رنگ می بازد. اینگونه بهتر خواهیم توانست از عهده دفاع از تاریخ و گذشته خود، برآییم. در آمدی در دو مقدمه تاریخ حاصل ذهن اسطوره پرداز ما است.آنچه که از وقایع تاریخی بعنوان یک رخداد بدست ما میرسد، چیزی نیست جز محصول تفکر و ذهن تاریخ نویس که آن حادثه را رنگی از زیبایی یا زشتی می بخشد. هر چه یک حادثه، بیشتر در ژرفای تاریخ جای داشته باشد، اسطوره های اطراف آن، جایگاهی آسمانی تر (یعنی دور تر از زمین خاکی) پیدا می کند. به عبارت دیگر هرچه در تاریخ دورتر می رویم، این اسطوره ها پررنگ تر و پررنگ تر می شوند. آنچه که یک واقعه تاریخی را برجسته تر از سایر رخدادها نشان می دهد، نه آن واقعیتی است که سینه به سینه نقل شده و یا احیاناً نگاشته شده، بلکه آن برداشتی است که ذهن تاریخ نویس، از آن رخداد داشته و یا اطلاً دوست داشته که آن رخداد به همان گونه که او می خواهد، روی داده باشد. از همین جهت است که یک رخداد تاریخی از دیدگاه قومی، حماسه ملی خوانده می شود و از منظر قومی دیگر، مایه شکست و سرافنکندگی. مثال بارز چنین دوگانگی ای، چنگیرخان است که از نظر یک تاریخ نویسِ چینی او قهرمان ملی بحساب می آید و از منظر ایرانیان، جبار است و خونریز و تجاوزگر. به این ترتیب در طرح مباحث تاریخی، مشکلی بنیادین رخ می نماید و آن چگونگی دستیابی به حاق وقایع تاریخی بر پایه ذهنی بی طرف است. البته نباید دچار ساده اندیشی بشویم و فکر کنیم تمامی روایات تاریخی (خواه قوم غالب آنرا نوشته و یا از طرف قوم مغلوب روایت گردیده باشد دروغ اند و) هیچ بهره ای از واقعیت ندارند. درست است که معمولا تاریخ را قوم غالب می نویسد، با این حال نباید از آن سوی بام بیفتیم و هرگونه روایت تاریخی را دروغ پردازی بحسای آوریم. این یک مقدمه. مقدمه دوم اینکه: تاریخ سرشار از نمادهاست. این نمادها، شکل دهنده ی چارچوب اصلی یک رخداد تاریخی هستند. تاریخ نویس از این نمادها، اسطوره می سازد و از پسِ گذرِ زمان، راویان بعدی به این نمادها شکل و رونقی دوباره می بخشند تا اسطوره های جدیدی را خلق نمایند. اسطوره ها با گذر زمان، قدرت بیشتری می گیرند و کم کم از شکل اولیه خارج می شوند. به عبارت دیگر، آن وجه روشنی که از یک رخداد تاریخی به ما می رسد، چیزی جز زمان اتفاق آن حادثه نیست و شخصیت ها و سرنوشت ها تنها در ابهام و تاریکی به دست ما می رسند. همین وجه اخیر است که محصول ذهن تاریخ نویس بوده و خواسته و یا ناخواسته او را به نوعی اسطوره پردازی سوق می داده است و درست به همین خاطر است که در پژوهش های تاریخی، ما ذهن تاریخ نویس باستان را آکنده از اسطوره های کهن می بینیم. ایرانیان و تاریخ ما ایرانیان از اقوامی هستیم که کمترین تاریخِ مکتوبِ باستان را در بین سایر ملل دارا می باشیم. آنچه از رخدادهای باستان برای ما باقی مانده، وجوه اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی آن دوران را بازتاب نمی دهد. تاریخ نگاران ما نوعاً در خدمت شاهان بوده و تمام هم و غم خود را صرفِ نوشتنِ جزئیات بی حاصل نموده اند. زنده یاد اخوان ثالث این تصویر دردناک را اینگونه بازمی خواند: این دبیر گیج و گول کوردل، تاریخ تا بیامد سرگذشتی از نیاکانم بیالاید در بنان دُرفشانش کلک شیرین سلک می لرزید جبرش اندر مهبر پُر لیقه چون سنگ سیه، می بست… زان که فریاد امیر عادلی چون رعد برمی خواست هان کجایی ای عموی مهربان بنویس! مادیانِ سرخ یالِ ما تا سحر، سه کرت زایید در کدامین عهد بوده است این چنین یا آنچنان، بنویس… بنابراین ما تنها آن چیزهایی را درباره گذشته ی خود می دانیم که دیگران درباره ما نوشته اند! حتی نمادهای ما از شخصیت هایی شکل گرفته اند که محصول ادبیات شفاهی و عام ما می باشند. به عبارت دیگر آنچه را که اکنون از گذشته تاریخی خود می شناسیم چیزی نیست جز متون به جای مانده ی اسطوره ای کهن و یا نوشته های دیگران (به خصوص غربی ها).به همین خاطر داستانی دردناک برای تاریخ ما به جا مانده و آن این است که از منظر تاریخ نویس غربی، وجوه منفی شخصیت ایرانی بر رویکرد مثبت او غلبه دارد! متاسفانه پژوهنده ی ایرانیِ معاصر نیز به خاطر نبود اسناد مکتوب از تاریخ خود به سختی می تواند دفاع کند و به همین دلیل اکثرا در برابر آن به انفعال و سکوت می افتد. و آنچه که در مورد فیلم ۳۰۰ شاهدش بودیم، همین انفعال بود و سکوت. و یا حد اکثر فریادی از سر رنج، اما متاسفانه میان تهی! آیا به راستی جز این نمی توانستیم کرد؟ با این همه و در کنار این واقعیت تراژیک، که براستی دست ما را بسته داشته، حقیقت جالب توجه دیگری وجود دارد و آن اینکه اگر بنا به سنت

شفاهی تاریخی، داشته های مکتوب ما درباره خودمان بسیار اندک است، اما آن چنان هم دستان ما خالی از مستندات نیست. اگر هرودت شرح وقایع تاریخی خود را بر پایه شنیده ها از این و آن روایت می کند (و اغراض خود را نیز در لابلای آن می گنجاند)، ما متقابلا می توانیم بر پایه اسناد باقی مانده از آن دوران، عالمانه به مقابله با اینگونه تحریف گران تاریخ برویم. به نظر من، کاربرد این منطق در پژوهشهای تاریخی، فرصتی را برای ما فراهم می آورد تا موج نوینی را در برابر امواج و تاریخ نگاران مغرض غربی، پدید آوریم و گرد و غبار از چهره ی شخصیت های تاریخی مان، بزداییم. در اینجا نگارنده با همین منطق، به سراغ کتیبه های هخامنشی و به ویژه خشایارشا می رود و به مدد این اسناد – که مورد پذیرش جهانیان هم هست – چهره ی خشایارشا – که فیلم ۳۰۰ عمدتا حول او شکل گرفته – را به نحوی واقعی تر، بازشناساند. روایت کتیبه ها از خشایارشا شاه چگونه است؟ «خدای بزرگی است اهورمزدا، که این منظر عالی را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خرد و کوشش را بر خشایارشا شاه فروفرستاد. خشایارشا شاه گوید: به خواست اهورامزدا من چنین هستم که راستی را دوست هستم. و بدی را نه. نه مرا میل است که از شخصیتی توانا به ضعیف بدی کرده شود و نه (برعکس). مرد دروغگو را دوست نیستم. تندخو نیستم و آنچه را در خشمم واقع شود سخت به عقل نگاه می دارم. سخت بر هوس خود حکمران هستم….. مردی که برعلیه مردی گوید آن مرا باور نمی آید تا هنگامی که سوگند هر دو را نشنوم…..». این متن، ترجمه فارسی با اندکی تلخیص از سنگ نبشته ای بنام خشایارشا پادشاه هخامنشی است که در سال ۱۳۴۵ هجری شمسی در نزدیکی تخت جمشید کشف گردید.(۱) این سنگ نبشته همراه با سایر کتیبه های کشف شده در تخت جمشید (Xph, Xpf, Xpe, Xpd, Xpe, Xpb, Xpa)، شوش (Xsa)، دامنه کوه الوند همدان (XE)، و بر روی دیوار قصر وان در ترکیه (XV) منتسب به خشایارشا هستند. (۲)در ادامه، ما شخصیت خشایارشا شاه را نه از دید فلان مورخ اروپایی، بلکه از زبان خود این کتیبه ها مورد تحلیل قرار می دهیم. در ابتدا خاطر نشان سازیم که واژه خشایارشا به معنای «کسی که در میان شاهان، پهلوان است.»(۳) می باشد. این انتخاب بایستی به این دلیل صورت گرفته باشد که بنابه اظهار «ویل دورانت»(۴) خشایارشا مردی بلند قامت و ورزیده بود. حال با ذکر این توضیح، سراغ ابعاد مختلف شخصیت فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی خشایارشا شاه به استناد کتیبه فوق می رویم: ۱٫ قانون گرایی: براساس لوحه کشف شده در نزدیکی تخت جمشید، او چنین می گوید: * «مردی که همراهی می کند، برابر کار، او را پاداش می دهم. آنکه زیان می رساند، برابر زیان او را کیفر دهم.» * بخواست اهوره مزدا این است کشورهایی جدا از پارس که من شاه آنها بودم. من بر آنها حکمرانی کردم. به من باج دادند. آنچه از طرف من به آنها گفته شد آن را کردند. قانون من است که آنها را نگه داشت. (Xph) نکته مهم در این کتیبه ها اظهار قانون مندی و تکیه بر قانون شاه است که همواره در متون مختلف کتیبه های هخامنشی بر آن تأکید شده است. ۲٫ پرستش ایزد واحد: یکی از مشخصه های مهم ادیان ایرانی، یکتاپرستی آنان در طول تاریخ بوده است. اساسا ایرانیان نخستین قوم توحیدی تاریخ بوده اند: * خدای بزرگی است اهوره مزدا که این زمین را آفرید. که مردم را آفرید. که شادی را برای مردم آفرید. (Xpa, Xpb, Xpc, Xpd, Xpf) * در میان کشورها جایی بود که قبلاً دیوها پرستش می شدند. پس بخواست اهوره مزدا، من آن معبد دیوها را خراب کردم و اعلان نمودم که دیوها پرستش نخواهند شد. در آنجا من اهوره مزدا و «ارت»(۵) را با فروتنی پرستش کردم. (Xph) * ای تو که در آینده خواهی بود، اگر می خواهی در زندگی شادشوی و در هنگام مرگ خجسته گردی، آن دستوری که اهوره مزدا فرموده است احترام گذار و با فروتنی پرستش کن. (Xph) 3. ثبت کننده کارنامه حکومت: تمام شاهان هخامنشی، عملکرد دوران حکومت خود و وقایع آن را به نوعی در کتیبه هایشان ثبت نمودند. خشایارشا نیز به همین سنت عمل نموده، بخصوص ساخت و ساز بناها را در پاره ای از کتیبه هایش ثبت نموده است. * خشایارشا شاه گوید: داریوش که پدر من بود بخواست اهوره مزدا ساختمان های زیبا بنا کرد… پس از آن من دستور نوشتن این کتیبه را دادم. (XV) * داریوش که پدر من بود پس از خویشتن، مرا بزرگ ترین کرد. وقتی که پدرم بمُرد، بخواست اهوره مزدا من به جای پدرم شاه شدم. وقتی من شاه شدم بسیار ساختمان های عالی بنا کردم… (Xpf). همچنین از مشخصه های مهم کتیبه های هخامنشی معرفی کامل القاب و شجره نامه خاندان شاهی تا سر سلسله است. خشایارشا نیز همین سنت را ادامه داده است. * من خشایارشا شاه هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهای دارای ملل بسیار، شاه در این زمین بزرگ دور و دراز، پسر داریوش شاه هخامنشی، پارسی پسر پارسی، آریایی از نژاد آریایی (Xph) * خشایارشا شاه گوید: پدر من داریوش بود. پدر داریوش ویشتاسپ نام بود. پدر ویشتاسپ ارشام نام بود. هم ویشتاسپ و هم ارشام هر دو زنده بودند که بخواست اهوره مزدا، پدر من (داریوش) شاه شد. (Xpf) 4. ثبت کننده ی کشورهای تحت قیمومت: شاهان هخامنشی، کشورهای تحت حکومت خود را معرفی و ثبت می کردند. بنا به قولی(۶) اقوام تحت سلطه ایران زمین (امپراطوری هخامنشی) بالغ بر یک هزار قوم و ملت بوده اند. خشایارشا در کتیبه (Xph) این کشورها را این گونه معرفی می نماید: * قانون من این کشورها را نگه داشت: ماد – خوزستان – رُخَج (بلوچستان امروزی) – ارمنستان – زرنگ (سیستان)- پَرَثوَ (خراسان)- هرات – بلخ – سُخر – خوارزم – بابِل –
آشور – ثَتَگوش (دره رود هیرمند)– سارد – مصر- یونانیها – مُکران (عمان امروزی) – عربستان – گندژ (دره کابل) – هند – کاپادوکیه (طرف شرقی آسیای صغیر) – دَها (قومی طرف شرقی دریای خزر) – سکاها (شامل دو گروه سکاهای هوم خوار و تیزُخود) لیبی ها(۷) – کاریها (جنوب غربی آسیای صغیر) و حبشی ها. (Xph) 5. پایبندی به دیانت در حکومت: تمامی شاهان هخامنشی بنیان اعمال خود را خواست اهوره مزدا قرار می دادند. اینکه هگل آغاز حرکت تاریخ را به ایرانیان نسبت می دهد دلیلش همین است که ایرانیان برای نخستین بار حکومتی را شکل دادند که به جای آنکه جاه طلبی و تمایلات دیکتاتور بر آن حاکم باشد، این قانون دیانت است که بر همگان – از شاه گرفته تا رعیت – حکم می راند. داریوش کبیر، وقتی فتنه های ۹گانه را در زمان پادشاهی خود فرو می خواباند، آن را به اراده ذات ملوکانه خود (مانند کشورگشایان رومی)، نسبت نمی دهد بلکه آن را خواست اهوره مزدا می داند. * خشایارشا شاه گوید: به خواست اهوره مزدا این دالان همه کشورها را من ساختم و بسیار چیزهای زیبای دیگر در این پارس (تخت جمشید) کرده شد که من کردم و پدر من کرد. هر کاری که به دیده زیباست آن همه را به خواست اهوره مزدا کردیم. (Xpa) 6. پایبندی به دعا و طلب یاری از خداوند: بنابر کتیبه های هخامنشی فراوان شاهد استمداد از اهوره مزدا برای حفظ دستاوردهای این شاهان در آینده و حفظ حکومت از بلایا و از آسیب دشمن و دروغ، هستم: * … اهوره مزدا مرا و شهریاری ام را و آنچه که به وسیله من کرده شد بپا یاد. (Xpb) (Xpf) (Xpa) * … اهوره مزدا مرا و خاندانم را و این کشور را از بلا بپایاد، این را من از اهوره مزدا تقاضا می نمایم. این را اهوره مزدا به من دهاد. (Xph) و اما آنچه در ترموپیل گذشت … ویل دورانت به حقیقت مهمی اشاره می کند که پرده از یکی از زوایای نبرد ترموپیل بر می دارد. بنا بر نظر ویل دورانت، دلیل اصلی حمله شاهان هخامنشی (داریوش و خشایارشا) به یونان این بود که آنان نگران بودند که ممکن است از یونان و مستعمرات آنان یک امپراطوری سر برآورد و یا میان یونانیان و دیگر ملل پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر مغرب آسیا به خطر اندازد(۸) و به عبارت دیگر عمق استراتژیک ایران را مورد تهدید قرار دهد. بی تردید، کنش داریوش و خشایارشا در این خصوص از لحاظ سیاسی قابل تحسین است، هرچند این دو پادشاه ظاهراً در طی جنگ های ماراتون و یا سالامیس به قول مورخان غربی، شکست خوردند، اما واقعیت این است که اقدامات نظامی داریوش و خشایارشا، از جنبه استراتژیک کاملاً موفقیت آمیز بود زیرا به مدت یک قرن، توازن قدرت را میان این قدرت ها برقرار نمود. نکته دیگر در مورد این نبرد داستان آن ۳۰۰ اسپارتی است که بسیار با اسطوره ها آمیخته شده و کوشیده شده تا از آنها قهرمانان بزرگ بسازند! این در حالی است که به روایت خود هرودت، اینان از ابتدا هم نقش قهرمان و پیروز نداشته (آنان اصلاً جانیانی بودند که بین گزینه ی اعدام و جنگ با ایرانیان، لاجرم جنگ با ایرانیان را انتخاب کرده بودند)، و نقش ایشان تنها آن بود که در حرکت سپاه خشایارشا، تأخیر پدید آورند. شخصیتی همچون ویکتور دیویس هانسون (Victor Davis Hanson) مورخ تاریخ کلاسیک نیز در مورد این نبرد می گوید که در این جنگ نه تنها اسپارتی ها پیروز نشدند بلکه این نبرد بزرگ ترین شکست تاریخی یونانیان در طول تاریخ بوده و از مراتبی است که طی آن یک سپاه آسیایی بر اروپا استیلاء یافته است. در واکنش به این شکست سرافکنده ساز است که حافظه تاریخی یونانیان(در راستای نهادن مرهمی بر زخم این شکست) این ۳۰۰ تن بخت برگشته را به مثابه ی اسطوره های شجاعت و غیرت، به تصویر می کشد! البته این ژاژگویی یونانیان، بی سابقه نیست زیرا تاریخ نویسان یونانی همواره کوشیده سر انجام هر جنگی بین دو کشور قدرتمند آن روزگار را- از ماراتون گرفته تا سالامیس- به نفع خود بپرورند، و اگر در جنگی بین آن دو قدرت ، شکست آشکار خورده اند، بهتر آن دیده اند که صحنه هایی از آن نبرد را به مدد اسطوره پردازی، بازبیارایند و بدینسان از شکست خود، گونه ای پیروزی بزایانند! سخن آخر تاریخ پرشکوه و پرافتخار ایران زمین، سرشار از فراز و نشیب ها است. آنچه که تمدن یک ملت را می سازد، ترکیب تکه های جدا از هم تاریخ است که در کنار یکدیگر، دوره های پرعظمت گذشته را می سازند. ما مجموعه ی تاریخ خود را با تمام غم ها و شادی ها و با تمام اندوخته ها و باخته هایش در کوله بار خود داریم. افتخار ما همان چیزی است که تاریخ تمدن ما را رقم زده؛ هرچند این بلندای رفیع، مشحون است از فرازها و فرودها. بنابراین اگر ادعای غریبان در مواردی درست هم باشد- که البته در قضیه فیلم ۳۰۰ برخلاف آن ثابت شد – بلندای رفیع این تمدن بزرگ را با خُردنگری ها و عقده گشایی های شوونیستی خود، کوچک نتوانند ساخت. و این رفعت،آفریننده ی همان احساسی است که هر ایرانی در هنگام پسودن آن، از درون می لرزد و به آن و به هویت ایرانی خود افتخار می کند.


 

نام هخامنشیان

با درود

هخامنشیان این نام را از اولین رهبر قوم خود یعنی هخامنش

گرفته اند. حال جالب است بدانید که هخا به معنی (دوست)

و منش به معنی (اندیشیدن) است. و این نشان می دهد که

هخامنشیان به دو مسئله دوست واندیشیدن توجه بسیار

داشته اند. در واقع توجه به مفاهیم اخلاقی از خاصییت انها

بوده است واین در نامی که برای خود در نطر گرفته اند نیز

نمایان است.


 

مفید ومختصر از هخامنشیان

هخامنشیان نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» می‌رساندند که سرکردهٔ طایفه‌ پاسارگاد از طایفه‌های پارسیان بوده است.هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیادگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.
به قدرت رسیدن پارسی‌ها و سلسله هخامنشی ( ۳۳۰-۵۵۰ قبل از میلاد) یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان در تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌‌دانند.

قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود


کشور و سرزمین
---------------------------------------------
پارسی‌ها مردمانی آریایی نژاد بودند که مشخص نیست از چه زمانی به فلات ایران آمده بودند. آنان ازقوم آریایی پارس یا پارسواش بودند که درکتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد مسیح نام آنان آمده است. پارس ها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. با ضعف دولت عیلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ و نواحی ‌مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت.
برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور « پارسوآ» در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسواش همان پارسی‌ها بوده‌اند. تصور می‌شود اقوام پارسی پیش از این که از میان دوره‌های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در این ناحیه توقف کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. از کتیبه‌های آشوری چنین استنباط می‌شود که در زمان شلم نصر ( ۷۱۳-۷۲۱ ق. م) تا زمان سلطنت آسارهادون (۶۶۳ ق. م)، پادشاهان یا امراء پارسوا، تابع آشور بوده‌اند. پس از آن درزمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ ق. م) پادشاه ماد به پارس استیلا یافت و این دولت را تابع دولت ماد نمود.

مردم و طوایف
---------------------------------------------
هرودوت می‌گوید: پارسی‌ها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شده‌اند. شش طایفه اول عبارتند از: پاسارگادیان، رفیان، ماسپیان، پانتالیان، دژوسیان و گرمانیان. چهار طایفه دومی عبارتند از: داییها، مردها، دروپیک‌ها و ساگارتی ها. از طوایف مذکور سه طایفه اول بر طوایف دیگر، برتری داشته‌اند و دیگران تابع آنها بوده‌اند.

پارس ها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور (پارسوآ) در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسوا همان پارسی‌ها بوده‌اند.

اقوام پارسی پیش از این که از میان دوره‌های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در ناحیه پارسوآ توقف نمودند و در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. بعدها با ضعف دولت عیلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ و نواحی ‌مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته اند.

مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادی های ساگارتی میزیسته اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس منجمله از منشا همین طایفه ساگارتی ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد میزیستند و بعدها با ضعف دولت عیلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ و نواحی ‌مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته اند.

طبق نوشته‌های هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیان بوده‌اند که در پارس اقامت داشته‌اند و سر سلسله آنها هخامنش بوده‌است. پس از انقراض دولت ایلامیان به دست آشور بنی پال، چون مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسی‌ها از اختلافات آشوری‌ها و مادی‌ها استفاده کرده و انزان یا انشان را تصرف کردند.

این واقعه تاریخی در زمان چیش پش دوم روی داده‌است. با توجه به بیانیه‌های کوروش بزرگ در بابل، می‌بینیم او نسب خود را به چیش پش دوم، می‌رساند و او را شاه انزان می‌خواند.

پس از مرگ چیش پش، کشورش میان دو پسرش « آریارومنه» پادشاه کشور پارس و کوروش که بعداً عنوان پادشاه پارسوماش، به او داده شد، تقسیم گردید. چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و هووخشتره در آن حکومت می‌کرد، دو کشور کوچک جدید التأسیس، ناچار زیر اطاعت فاتح نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کوروش اول، دو کشور نامبرده را تحت حکومت واحدی در آورد و پایتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل کرد.

شاهنشاهان هخامنشی
-------------------------------------------------------
مهم‌ترین سنگ‌نوشته هخامنشی از نظر تاریخی و نیز بلندترین آنها، سنگ‌نبشته بیستون بر دیواره کوه بیستون است. سنگ‌نوشته بیستون بسیاری از رویدادها و کارهای داریوش اول را در نخستین سال‌های حکمرانی اش که مشکل‌ترین سال‌ها حکومت وی نیز بود،به طور دقیق روایت می‌‌کند. این سنگ‌نوشته عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست.

به واقع با وجود فراوانی منابع میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین نمی‌توان با تکیه بر آنها نسب‌شناسی کاملی از خاندان هخامنشی از هخامنش تا داریوش را به دست آورد. برای این منظور متن سنگ‌نوشته بیستون فرصت مناسبی را در اختیار مورخ قرار می‌‌دهد که در آن شاه شاهان نوشته بلند خود را با تایید مجدد رابطه اش با خاندان شاهنشاهی پارسیان آغاز می‌‌کند و به تدریج اخلاف خود را نام می‌‌برد: ویشتاسپ، آرشام، آریارمنه، چیش پش و هخامنش. این تبارشناسی به دلایل مختلف مدت‌های طولانی مورد ایراد قرار گرفته بود. زیرا در این فهرست نام دو نفر از شاهان هخامنشی که پیش از داریوش حکومت می‌‌کردند یعنی کوروش کبیر و کمبوجیه اول به چشم نمی‌خورد.

همین مسأله موجب شده است که مفسران سنگ‌نوشته نسبت به محتوای سنگ‌نوشته داریوش با شک و تردید نگاه کنند و او را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که با نوشتن این سنگ‌نوشته سعی داشته است برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود از نگاه آیندگان، شجرنامه خود را دست کاری کند.

موافق نوشته‌های هرودوت، لوحه نبونید پادشاه بابل، بیانیه کوروش بزرگ (استوانه کوروش)، کتیبه بیستون داریوش اول، و کتیبه‌های اردشیر دوم و اردشیر سوم هخامنشی، ترتیب شاهان این سلسله تا داریوش اول چنین بوده‌است: (لازم به ذکر است درستی این جدول از هخامنش تا کوروش بزرگ مورد تردید است).

هخامنش
۱- چیش پش اول
۲- کمبوجیه اول
۳- کوروش اول
۴- چیش پش دوم

شاخه اصلی:
۵- کوروش بزرگ(دوم)
۶- کمبوجیه دوم ( فاتح مصر )
۷- کوروش سوم
۸- کمبوجیه سوم



شاخه فرعی:
آریا رومنه
ارشام
ویشتاسب
۹- داریوش بزرگ(اول)


با تحلیل کلی تمامی منابع می‌‌توان به این شکل نتیجه گرفت. در ربع نخست سده ششم ق.م چیش پش پسر هخامنش حکمرانی پارس را به پسر بزرگ‌ترش آریارامنه اعطا کرد در حالی که پسر کوچک‌ترش، کوروش اول به حکمرانی انشان منصوب شد. پس از مرگ آریارامنه، پسر وی آرشام جایگزین وی شد ولی پس از کوروش اول پسرش کمبوجیه اول و پس از او نیز پسر وی کوروش دوم جانشین او شد. این رویدادها در اواسط سده ششم پیش از میلاد به وقوع پیوست.

در این دوران، کوروش بزرگ توانست مادها را به تبیعت خود در آورد و به افتخار و ثروت دست یابد. مدتی بعد کوروش بزرگ بخش‌های بزرگی از مناطق خاورمیانه را به تصرف خود در آورد. بعد از او نیز کمبوجیه راه فتوحات پدرش را ادامه داد و بر گستره شاهنشاهی هخامنشی افزود.

کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد. برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می‌‌دانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده است.

پس از مرگ کمبوجیه تاج سلطنتی به داریوش از شاخه فرعی هخامنشی می‌‌رسد. آنچه به نظر واقعی می‌‌رسد این است که داریوش در زمان حیات پدر و پدر بزرگش (آرشام پدر بزرگش یا پسرش ویشتاسب پدر داریوش )، و با موافقت آنها، حکومت را به دست گرفت. چرا که در زمان ساخت کاخ داریوش در شوش در اوایل حکمرانی وی، بر اساس اطلاعات الواح مکشوفه از پی بناها، این دو زنده بودند.

کوروش بزرگ
کمبوجیه
بردیای دروغین (گوماته مغ)
داریوش بزرگ
خشایارشا (خشیارشا)
اردشیر یکم (اردشیر درازدست)
خشایارشای دوم
سغدیانوس
داریوش دوم
اردشیر دوم
اردشیر سوم
اردشیر چهارم(ارسس)
داریوش سوم

 

سلطنت کوروش کبیر
--------------------------------------------



کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد). در پارسی باستان Kuraush. این نام در کتیبه‌هاى عیلامی، Ku-rash و درکتیبه‌هاى بابلی، Ku-ra-ash و در یونانی، Kuros آمده. صورت لاتینی شدهٔ آن سیروس یا سایروس (Cyrus) و صورت عبری آن کورش (Koresh). شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است. کوروش نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان می‌‌باشد.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود، ‌او را سرور و قانونگذار می‌‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ‌ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌‌دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چند گانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده . کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینه‌هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می‌‌باشد.

هرودوت و کتزیاس، افسانه‌های عجیبی درباره تولد و تربیت کوروش بزرگ ( ۵۳۹-۵۹۹ ق. م) روایت کرده‌اند. اما آنچه از لحاظ تاریخی قابل قبول است این است که کوروش پسر حکمران انشان، کمبوجیه دوم و مادر او ماندانا دختر ایشتوویگو پادشاه ماد می‌باشد.

در سال ۵۵۳ ق. م کوروش بزرگ همه پارسها را بر علیه ماد برانگیخت. در جنگ بین لشکریان کوروش و ماد، عده‌ای از سپاهیان ماد به کوروش پیوستند و در نتیجه سپاه ماد شکست خود. پس از شکست مادها، کوروش در پاسارگاد شاهنشاهی پارس را پایه گذاری کرد، سلطنت او از ۵۳۹-۵۵۹ ق.م. است.

کوروش بزرگ که سلطنت ماد را به دست آورد و بعضی از ایالات را به وسیله نیروی نظامی مطیع خود ساخت، همان سیاست کشور گشایی را که هووخشتره آغاز نموده بود ادامه داد.

کوروش بزرگ دارای دو هدف مهم بود: در غرب تصرف آسیای صغیر و ساحل بحر الروم که همهٔ جاده‌های بزرگی که از ایران می‌گذشت به بنادر آن منتهی می‌شد و از سوی شرق، تأمین امنیت.

در سال ۵۳۸ پ.م. کوروش بزرگ پادشاه ایران، بابل را شکست داد و آن سرزمین را تصرف کرد و برای نخستین بار در تاریخ جهان فرمان داد که هرکس در باورهای دینی خود و اجرای مراسم مذهبی خویش آزاد است، و بدینسان کورش بزرگ اصل سازگاری بین ادیان و باورها را پایه گذاری کرد و منشور حقوق بشر را بنیان نهاد. کورش به یهودیان اسیر در بابل، امکان داد به سرزمین یهودیه باز گردند، شماری از آنان به سرزمین ایران کوچ کردند.

گسترش کشور و سرزمین
---------------------------------------------------------
در جنگی که بین کوروش کبیر و کرزوس پادشاه لیدیه درگرفت،کوروش در «کاپادوکیه» به کرزوس پیشنهاد کرد که مطیع پارس شود، کرزوس این پیشنهاد را قبول نکرد و جنگ بین طرفین آغاز گردید. در اولین برخورد، فتح با کرزوس بود، بالاخره در جنگ شدیدی که در محل «پتریوم» پایتخت هیتها اتفاق افتاد، کرزوس به سمت سارد فرا کرد و در آنجا متحصن شد، کوروش شهر را محاصره کرد و کرزوس را دستگیر کرد، لیدیه تسخیر شد و به عنوان یکی از ایالات ایران به شمار آمد، پس از تسخیر لیدی کوروش متوجه شهرهای یونانی شد و از آنها نیز، تسلیم به قید و شرط خواست که یونیان رد کردند.در نتیجه شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شدند. کوروش فتح آسیای صغیر را به پایان رساند و سپس متوجه سرحدات شرقی شد، زرنگ و رخج مرو و بلخ یکی پس از دیگری در زمره ایالات جدید درآمدند. کوروش از جیحون عبور کرد و به سیحون که سرحد شمال شرقی کشور تشکیل می‌داد، رسید و در آنجا شهرهایی مستحکم، به منظور دفاع از حملات قبایل آسیای مرکزی بنا کرد. کوروش در بازگشت از سرحدات شرقی، عملیاتی در طول سرحدهای غربی انجام داد. ضعف بابل، به واسطه بی کفایتی نبونید، سلطان بابل و فشارهای مالیاتی، کوروش را متوجه بابل کرد، بابل بدون دفاع سقوط کرد و پادشاه آن دستگیر شد. کوروش در همان نخستین سال سلطنت خود در بابل، فرمانی مبنی بر آزادی یهودیان از اسارت و بازگشت به وطن و تجدید بنای معبد خود در بیت المقدس انتشار داد.

نام سرزمینهای تابع ، در کتیبه أی متعلق به مقبره داریوش که در نقش رستم می باشد ، به تفصیل این گونه آمده است : ماد ، خووج ( خوزستان ) پرثوه ( پارت ) ، هری ب و ( هرات ) ، باختر ، سغد ، خوارزم، زرنگ ، آراخوزیا ( رخج ، افغانستان جنوبی تاقندهار ) ، ثته گوش ( پنجاب ) ، گنداره ( کابل ، پیشاور ) ، هندوش ( سند ) ، سکاهوم ورکه ( سکاهای ماورای جیحون ) ، سگاتیگره خود ( سکاهای تیز خود ، ماورای سیحون ) ، بابل، آشور ، عربستان ، مودرایه ( مصر ) ، ارمینه ( ارمن ) ، کته په توک ( کاپادوکیه ،بخش شرقی آسیای صغیر ) ، سپرد ( سارد ، لیدیه در مغرب آسیای صغیر ) ، یئونه ( ایونیا ، یونانیان آسیای صغیر )، سکایه تردریا ( سکاهای آن سوی دریا : کریمه ، دانوب ) ، سکودر ( مقدونیه ) ، یئونه تک برا ( یونانیان سپردار: تراکیه ، تراس ) ، پوتیه ( سومالی ) ، کوشیا ( کوش ، حبشه ) ، مکیه ( طرابلس غرب ، برقه ) ، کرخا ( کارتاژ ، قرطاجنه یا کاریه در آسیای صغیر ).


مرگ کوروش کبیر
--------------------------------------------
در اثر شورش ماساژت‌های نیمه صحرا گرد، که یک تیره سکاها در آن طرف رودخانه آراکس بودند، مرزهای شمال شرقی مورد تهدید قرار گرفت. کوروش بزرگ، کمبوجیه را به عنوان شاه بابل انتخاب کرد و به جنگ رفت. در ابتدا موفقیت‌هایی بدست آورد اما ملکه تومیریی او را به داخل سرزمین خود کشاند و کوروش درنبرد سختی، شکست خورد و زخم برداشت و بعد از سه روز درگذشت. 8) 8)
جسد وی را به پاسارگاد آوردند و درمقبره‌ای دفن کردند. پس از مرگ کوروش بزرگ، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید.

سلطنت کمبوجیه
------------------------------------------------

کمبوجیه، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد. در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهت به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند.

کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، از فرت ناراحتی بر اسب پرید و شمشیرش در بدنش فرو رفت که بر اثر همین زخم نیز درگذشت (۵۲۱ پ. م.). کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد. ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می‌‌دانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده است. پس از مرگ کمبوجیه کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود.

کوروش بزرگ، در بستر مرگ، بردیا را به فرماندهی استان‌های خاوری شاهنشاهی ایران گماشت. کمبوجیه دوم، پیش از رفتن به مصر، از آنجا که از احتمال شورش برادرش می‌ترسید دستور کشتن بردیا را داد. مردم از کشته شدن او خبر نداشتند و در سال ۵۲۲ پ. م. شخصی به نام گوماته مغ خود را به دروغ بردیا نامید و اعلام شاه بودن کرد. چون مردم بردیا را دوست داشتند و به سلطنت او راضی بودند و از طرفی هیچ کس از راز قتل بردیا مطلع نبود، دل از سلطنت کمبوجیه برداشتند و سلطنت بردیا(گئوماتا) را با جان و دل پذیره شدند و این همان اخباری بود که در سوریه به گوش کمبوجیه رسید و سبب خود کشی او شد.

در متون تاریخی از وی به عنوان بردیای دروغین یاد شده است. در کتیبه بیستون نزدیک کرمانشاه گوماته مغ زیر پای داریوش بزرگ نشان داده شده است . داریوش شاه که از سوی کوروش بزرگ به فرمانداری مصر برگزیده شده بود پس از دریافتن ماجرا به ایران می آید و بردیای دروغین را از پای درآورده به تخت می نشیند.

کارهای گوماته مغ سبب سوء ظن درباریان هخامنشی شد که در رأس آنان داریوش پسر ویشتاسب هخامنشی بود. هفت تن از بزرگان ایران که داریوش بزرگ نیز در شمار آنان بود توسط یکی از زنان حرمسرای گئوماتا که دختر یکی از هفت سردار بزرگ ایران بود و موفق به دیدن گوشهای بریده او شده بود پرده از کارش برکشیدند و روزی به قصر شاهی رفتند و نقاب از چهره اش برگرفتند و با این خیانت بزرگ او و برادرش و محارم او که به دربار راه یافته بودند نابود کردند و هم در آنروز عده زیادی از مغان را به قتل رساندند وبه سلطنت هفت ماهه او خاتمه بخشید.
-----------------------------------------------------------

 

سلطنت داریوش بزرگ
----------------------------------------------------
داریوش(به پارسی باستان: ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎)


داریوش کبیر (داریوش اول، داریوش بزرگ) (۵۴۹-۴۸۶ ق. م.) سومین پادشاه هخامنشی (سلطنت از ۵۲۱ تا ۴۸۶ ق. م.). فرزند ویشتاسپ (گشتاسپ)بود. ویشتاسپ فرزند ارشام و ارشام پسر آریارمنا بود.
ویشتاسپ پدر او در زمان کورش ساتراپ (والی) پارس بود. داریوش در آغاز پادشاهی با مشکلات بسیاری روبرو شد. غیبت کمبوجیه از ایران چهار سال طول کشیده بود. گئومات مغ هفت ماه خود را به عنوان بردیا برادر کمبوجیه بر تخت مستقر ساخته و بی‌نظمی و هرج و مرج را در کشور توسعه داده بود. در نقاط دیگر کشور هم کسان دیگر بدعوی اینکه از دودمان شاهان پیشین هستند لوای استقلال برافراشته بودند. شرحی که از زبان داریوش در کتیبه بیستون از این وقایع آمده جالب است و سرانجام همه بکام او پایان یافت. داریوش این پیروزی‌ها را در همه جا نتیجهء لطف اهورامزدا میداند، می‌گوید:
«هرچه کردم بهرگونه، به اراده اهورامزدا بود. از زمانیکه شاه شدم، نوزده جنگ کردم. به اراده اهورامزدا لشکرشان را درهم شکستم و ۹ شاه را گرفتم... ممالکی که شوریدند دروغ آنها را شوراند. زیرا به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورامزدا این کسان را بدست من داد و با آنها چنانکه میخواستم رفتار کردم. ای آنکه پس از این شاه خواهی بود با تمام قوا از دروغ بپرهیز. اگر فکر کنی: چه کنم تا مملکت من سالم بماند، دروغگو را نابود کن...».
طبیبی بنام دموک دس که در دستگاه اری‌تس بود و به اسارت بزندان داریوش افتاده بود، هنگامی که زخم پستان آتوسا دختر کورش و زن داریوش را درمان میکرد او را واداشت که داریوش را به لشکرکشی بسرزمین یونان ترغیب کند. باید خاطرنشان ساخت که این پزشک، یونانی بود و داریوش او را از بازگشت بوطن محروم کرده بود. دموک دس بملکه گفته بود که خود او را به‌عنوان راهنمای فتح یونان به داریوش معرفی کند و بگوید که شاه با داشتن چنین راهنمایی بخوبی می‌تواند بر یونان چیره شود. این طبیب یونانی خود را بهمراه هیأتی از پارسیان به روم و یونان رساند و در آنجا بخلاف میل داریوش، در شهر کرتن که میهن اصلی او بود ماند و دیگر به ایران نیامد و هیأت پارسی که برای آشنا شدن بوضع یونان و فراهم کردن زمینهء تسخیر آن دیار رفته بود بی‌نتیجه بمیهن بازگشت.
داریوش پس از فرونشاندن شورشهای داخلی و سرکوبی یاغیان، تشکیلات کشوری و اداری منظمی بوجود آورد که براساس آن تمام کشورها و ایالات تابع شاهنشاهی او بتوانند با یکدیگر و با مرکز شاهنشاهی مربوط و از نظر سازمان اداری هماهنگ باشند.
لشکرکشی داریوش به اروپا: در ازمنهء مختلف تاریخی قبایل آریایی سکاها در نقاط مختلف سرزمین وسیعی که از ترکستان روس تا کنارهء دانوب، در مرکز اروپا امتداد داشت مسکن داشتند. بطور کلی از نظر تمدن در مرحلهء پاینی بوده‌اند.
هرودت در شرح حمله داریوش به سکائیه نوشته است که سکاها از جنگ با او احتراز کردند و بداخل سرزمین خود عقب نشستند و چون بیابان وسیع در پیش پای آنها بود، آنقدر داریوش را بدنبال خود کشیدند که او از ترس قحطی آذوقه تصمیم گرفت به ایران برگردد. اما با اینکه در این حمله پیروزی شاهانه‌ای بدست نیاورد سکاها را برای همیشه از حمله به ایران و ایجاد زحمت برای مردم شمال این آب و خاک منصرف ساخت.
تسخیر هند: داریوش متوجه پنجاب و سند شد. در سال ۵۱۲ ق. م. ایرانیان از رود سند گذشتند و قسمتی از سرزمین هند را گرفتند داریوش فرمان داد تا کشتی‌هایی بسازند و از طریق دریای عمان به پنجاب و سند بروند. این دو نقطهء زرخیز و پرثروت برای ایران آنروز بسیار مهم بود. این چیرگی پارسیان در تاریخ هند مبدأ دوران تازه‌ای گردید و سرنوشت هند را دگرگون ساخت.
داریوش ولیعهد خود را برگزید و هنگامی که آخرین تدارکات خود را برای جنگ مصر و یونان میدید پس از ۳۶ سال پادشاهی درگذشت. این واقعه در سال ۴۸۶ ق. م. بوده است. آرامگاه داریوش اول در فاصله چهارهزار و پانصد متری تخت جمشید، در نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز) است.
در زمان او حدود متصرفات شاهنشاهی ایران از یک سو به چین و از سوی دیگر به قلب اروپا و افریقا میرسید.

 

کارهای بزرگ به فرمان داریوش
------------------------------------------------------

1.ساختن کاخ معروف به تخت جمشید در فارس فعلی . که اتمام ان در زمان سلطنت خشایار شا و اردشیر بود و پنجاه سال طول کشید.
2. ضرب دو نوع سکه طلا بنام (داریک) و سکه نقره بنام (سیکلو) .
3. در سال 514 ق.م. یعنی در سال اول سلطنت خط (ارامی) فنیقی را جانشین خط میخی کرد.
4. تعلیمات اجباری و رایگان را برای تمام مردم با خط جدید ارامی اجرا نمود.
5. اجرای نظام وظیفه را که در زمان (هووه خشتره) پادشاه ماد ابتکار شده بود ادامه داد.
6. تاسیس مدارس صنعتی در کشور ایران بزرگ.
7. ایجاد و ساختمان جاده شوسه بسیار پهن با زیر سازی سنگ فرش که از دریای مرمره در ترکیه کنونی شروع می شود و به هندوستان خاتمه می یابد.
8. در سال 504 ق.م. جاده شوسه دیگر (در سال دهم سلطنت) را که از کشور چین در شرق ایران بزرگ شروع می شد و از خراسان رد می شد و معروف به جاده ابریشم می باشد ایجاد نمود.
9. تشکیل صندوق پس انداز در مورد متخصصین و کارگران بخصوص نسبت به انان که در ساختمان کاخ معروف پرسپولیس (تخت جمشید) در نزدیکی شهر شیراز فعلی در استان فارس که داریوش به شرح قسمت اول همین مرقومه در سال اول سلطنت خود شروع کرد.
10. تغییرتقویم که شرح ان بسیار مفصل است.
11. دستور ترجمه (اوستا) از زبان باختری به زبان فارسی طبق کتیبه یافت شده در بهستون (باختر در ان زمان به معنای شمال بوده است و استان خراسان بزرگ را تشکیل میداده است.)
12.رعایت تمام محاسبات نجومی در ساختمان پرسپولیس که داریوش از اطلاعات خود در زمان فرمانروایی خود در مصر و بر اساس محاسبات رعایت شده در ساختمان هرم معروف بنام (فوکو) مورد نظر بوده اقتداء نموده است.
13. انتخاب هفته و تایید ان که توسط بابلی ها ابداع شده بود با استناد به هفت ستاره متحرک شناخته شده در ان زمان.(با توضیح به این که در ان زمان خورشید را جزء ستاره های متحرک میدانستند.)
14. وضع قوانین و مقررات مخصوص مالیاتی بر مبنای احتیاجات اجتماع و ایجاد سازمانهای بزرگ و قوی جهت اجرای صحیح و دقیق وصول مالیات حقه مودیان.
15. سرباز گیری و اجرای مقررات نظام وظیفه عمومی برای تمام استانهای ایران بزرگ.
16. تاسیس سازمان اب و ابرسانی به نام ( اوتر.)
17. ایجاد سازمان بسیار دقیق و مجهز پست و اطلاع رسانی به صورت چا پار خانه.
18.ایجاد سیستم ابتکاری بسیار بزرگ در امر خبر رسانی بر حسب مقتضیات و امکانات علمی جهان به وسیله استفاده از بیرق های رنگین در روز و استفاده از روشنایی چراغ های مخصوص مخابراتی در شب ها به صورت رمزی و اسراری. به علاوه استفاده از کبوتر های نامه بر.
19. تاسیس سازمان ثبت املاک با اقتباس از کشور مصر( که از 3500 سال ق.م. وجود داشته است.) بخصوص با تهیه نقشه کامل املاک به کمک هندسه و تسلیم سند مالکیت اراضی کشاورزی مخصوص به صاحبان آنان. با توضیح به این که این قانون بسیار پیشرفته اساساً به منظور تضمین حقوق کشاورزانی که اراضی کشاورزی را به آنان جهت امرار معاش مردم به صورت بلاعوض و مجانی (هبه) از طرف دولت واگذار می نمودند مورد استفاده قرار می دادند.
20. تاسیس و اجرای سیستم آمار کامل تمام اتباع ایران بزرگ که حاوی خصوصیات مردم بود حتی برای احشام و انعام ذی قیمت مملکت مانند اسبان تلقیح شده برای ارتش به نحوی که هیچیک از آنان بدون هویت نمانند.
21. ثبت و ضبط کلیه اطلاعات در مورد تمام انهار و رود خانه ها و دریا ها و میزان آبدهی قنات ها و تغییرات جوّی در آن ها طبق صورت های کامل و بخصوص ابتکار و ابداع واحد اندازه گیری میزان و حجم آب ها.
22. سد سازی روی رود خانه ها به منظور جلو گیری از کم آبی و بی آبی در فصول پاییزی و مبارزه با قطحی و گرسنگی مردم با محاسبات دقیق ساختمانی مخصوص سد ها در تمام کشور های تحت تابعیت ایران بخصوص در کشور های گرمسیر مانند جنوب ایران و حتی کشور هندوستان که اغلب با قحطی و مرگ و میر غالب اهالی توام بود.
23. داریوش اساس برده داری را در ایران بزرگ ممنوع کرد. داریوش هیچگاه از مردم و قوای شکست خورده برده نمی گرفت. در صورتی که در همان زمان در کشور یونان بردگان خود کشور یونان نیز بردگان دارای هیچیک از حقوق انسانی نبودند.
24. داریوش بتمام افسران و سربازان هم حقوق میداد و هم برای خانواده افسران و سربازان باز مانده جنگی مستمری تا آخر عمر میداد .
25. ابداع مهم دیگر داریوش نصب دکل های مخابراتی در تمام مسیر حرکت قشون بود تا شخصا از تمام جریانات بفوریت با خبر باشد. نصب این دکل ها علاوه بر برج های پیغام رسانی در زمان عادی و صلح بود.
26. داریوش مقرر کرد که آب خوراکی سپاهیان در موقع جنک هم باید جوشانده شود .
27. داریوش بموازات احداث شهر های بزرگ نسبت به حفر قنات ها بسیار مصربود.
28. اهدای اراضی کشاورزی بمردم در زمان حکومت هخامنشیان از اقدامات مهم بشمار میرفت .هم داریوش و هم خشایارشاه هیچگاه مالک و متصرف اراضی کشاورزی نبودند.
29. یکی از مهمترین و کار آترین ابداعاتی که داریوش در پیرو اجرای سیاست بین المللی کوروش کبیر به بهترین وجه اجرا نمود؛ اعزام سفرای کار آموخته بسایر کشور های همسایه ومهم ایران بزرگ آن زمان بود. سفرای حسن نیت مرقوم وظیفه داشتند که با طبقات مختلف آن کشور ها تماس های مرتب داشته باشند ودر اطراف سیستم دموکراسی واقعی که در کشور بزرگ ایران وجود دارد آگاه نمایند؛ و در عین حال مردم آن کشور هارا از اعتقادات و خصایص اخلاقی دستگاه حاکمه دولت ایران بخصوص شخص پادشاه و اعتقاد به راستگویی وراست اندیشی در تایید منشورآزادی نوع بشر توسط کوروش بزرگ واحترام به معتقدات مذهبی وآیین و رسوم ملت ها را تبلیغ نمایند. نکته بسیار مهم در این رویداد تاریخی ایناست که سفرای حسن نیت ابتکاری داریوش بزرگ از مصونیت سیاسی در تمام کشور ها بر خورداد بودند و در حقیقت همان ( کور دیپلوماتیک) کنونی بودند.
---------------------------------------

وضع اجتماعی و اقتصادی در دوره هخامنشی
-------------------------------------------------------------------
کورش در دوران زمامداری خود،از سیاست اقتصادی و اجتماعی عاقلانه‌ای که کمابیش مبتنی برمصالح ملل تابعه بود، پیروی می‌کرد. از این جملة او که می‌گوید: «رفتار پادشاه با رفتار شبان تفاوت ندارد، چنانکه شبان نمی‌تواند از گله اش بیش از آنچه به آنها خدمت می‌کند، بردارد. همچنان پادشاه از شهرها و مردم همانقدر می‌تواند استفاده کند که آنها را خوشبخت می‌دارد.» و نیز از رفتار و سیاست عمومی او، بخوبی پیداست که وی تحکیم و تثبیت قدرت خود را در تأمین سعادت مردم می‌دانست و کمتر در مقام زراندوزی و تحمیل مالیات برملل تابع خود بود. او در دوران کشورگشایی نه تنها از قتل و کشتارهای فجیع خودداری کرد بلکه به معتقدات مردم احترام گذاشت و آنچه را که از ملل مغلوب ربوده بودند، پس داد « موافق تورات، پنجهزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنی اسرائیل رد می‌کند، معابد ملل مغلوبه را میسازد و می‌آراید.» و به قول گزنفون، رفتار او طوری بوده که « همه می‌خواستند جز ارادة او چیزی بر آنها حکومت نکند.» کمبوجیه با آنکه از کیاست کورش نصیبی نداشت و از سیاست آزاده نشانة وی پیروی نمی‌کرد، در دوران قدرت خود به اخذ مالیات از ملل مغلوب مبادرت نکرد بلکه مانند کورش کبیر به اخذ هدایایی چند قانع بود، ولی این سیاست از آغاز حکومت داریوش تغییر کلی یافت و پس از سپری شدن دوران حیات داریوش، روزبروز، بر سنگینی مالیات افزوده شد و این روش دور از حزم و خرد تا پایان حکومت هخامنشی ادامه یافت.

ریچارد ن. فرای ضمن بحث در پیرامون اوضاع اقتصادی دوران هخامنشی می‌نویسد: « باجها و مالیاتهای حکومت هخامنشی بسیار فراوان بود. چنین می‌نماید که حقوق بندر و باج بازار و عوارض دروازه و راه و مرز به گونه‌های متعدد، و باج چهارپایان و جانوران خانگی که گویا ده درصد بود، و همچنین باجهای دیگری، برقرار بود. شاه در نوروز، پیشکش می‌گرفت و هرگاه سفری می‌کرد رنجی بیشتر بر مردم محل تحمیل می‌شد. بیشتر این پیشکشها و باجهای گوناگون به صورت پول و یا جنس پرداخته می‌شد. بیگاری برای ساختن و ترمیم راهها و ساختمانهای مورد استفاده عموم مردم، و مانند آنها به دست شهربانان و شاه بر مردم بفراوانی تحمیل می‌شد. پس چنین می‌نماید که زندگی برای مردم عادی بسیار دشوار بود. هزینه‌های عمومی محلی را، با باجهای مخصوص آن محل انجام می‌دادند، زر و سیم چون سیلی گران به صندوقهای شاه می‌ریخت. هنوز سخنی از املاک و معدنها و تأسیسات آبیاری شاه نگفته‌ایم که درآمدهای کلان داشت. بیشتر طلاهای گرد آمده به هنگام جنگ و یا همچون پیشکشی به مصرف می‌رسند.»

 

سامانه اداری شاهنشاهی هخامنشی
-----------------------------------------------------------------

در پایان باید موضوع را یادآوری کنم که اگر چه سنگ‌نوشته‌های هخامنشی به سه زبان عیلامی، بابلی و پارسی باستان نوشته شده است و بایگانی امور اقتصادی انحصارا به زبان عیلامی بود، اما به نظر واقعی می‌‌رسد که زبان معمول در آن دوران بابلی بوده است. ازاینرو در روابط بین المللی آن دوران ناگزیر بودند که از زبان بابلی استفاده کنند و نیز در سامانه اداری شاهنشاهی بررسی فعالیت‌های تجاری و اقتصادی زبان بابلی رایج و مرسوم بود. اما چون متون مربوط به این زبان بیشتر بر روی پوست نوشته می‌‌شد که در مقایسه با رس و سنگ به دلیل آسیب‌های طبیعی در طول زمان، نسخه‌های کمی از آن به جای نمانده است. تنها در تخت جمشید چند سنگ‌نوشته به زبان بابلی پیدا شده است که با جوهر بر روی هاون و دسته هاون نوشته شده اند. درباره دیگر زبان‌ها باید گفت که تنها سنگ‌نوشته‌هایی به زبان هیروگلیف بر روی تندیس داریوش و نیز چندین گلدان سنگی در کل شاهنشاهی پارس به جای مانده است. یک لوح به زبان بابلی و لوح کوچک دیگری نیز از جنس رس در بایگانی تخت جمشید یافت شده است که به زبان یونانی بر روی آن نوشته شده است دو ماریس 2 marris یعنی 20 لیتر شراب در ماه تبت Tebet. اما آن چه که بدیهی است این است که دانش ما در این زمینه بسیار اندک است. از سوی دیگر سامانه مدیریتی شاهنشاهی ایجاب می‌‌کرد که زبان‌های مختلفی که در آن دوران در خاورمیانه بکار برده می‌‌شد، در دربار و یا امور جاری آن بکار برود. چند زبانی در سامانه اجرایی هخامنشیان در تورات و باب استر (Esther) بیان شده است: «رونویسان و منشیان درباره به سرعت احضار شدند ... به فرمان مردخای نامه‌هایی را به یهودیان، والیان ایالت ها، فرمانداران، افسران بلندپایه ایالات شاهنشاهی از هند تا حبشه و چیزی نزدیک به 27 استان یا شهرب‌نشین به رشته تحریر در آوردند و برای هر ایالت به خط آن ایالت و برای هر ملتی به زبانی که با آن حرف می‌‌زدند و برای یهودیان نیز به خط و زبان رسمی آنان نامه‌هایی را نوشته اند.»

 

در بالای سر داریوش نبشته‌یی کوتاه آمده است. این نبشته چنین است:
من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه در پارس، شاه کشورها، پسر ویشتاسپ، نوه ارشام هخامنشی
داریوش شاه گوید: پدر من ویشتاسپ، پدر ویشتاسپ ارشام، پدر ارشام آریامن، پدر آریامن چیش پیش، پدر چیش پیش هخامنش.
داریوش شاه گوید: بدین انگیزه ما هخامنشی خوانده می‌شویم [که] از دیرگاهان نژاده هستیم از دیرگاهان تخمه‌ی ما شاهان بودند.
داریوش شاه گوید: هشت [تن] از تخمه من شاه بوده اند. من نهمین[هستم]. ما نُه [تن] پشت اندر پشت (در دو شاخه) شاه هستیم.
همانطور که در قسمت آخر هم مشاهده می شود، به دو شاخه بودن هخامنشیان اشاره شده و در شمارش و ذکر تعداد شاهان هم وجود شاهانی به جز شاخه خود او به وضوح مشخص می شود.


 




 

کوروش بزرگ(۱)
داریوش بزرگ(۱)
متن کامل کتیبه بیستون(۱)
ذولقرنین: کوروش بزرگ(۱)
نظام هخامنشی(۱)
مفیدومختصرازهخامنشیان(۱)
نام هخامنشیان(۱)
تقدیس ایران به روایت بزرگان ایران و جهان(۱)
مقاومت اریو برزن(۱)
ماجرای هزار سرباز هخامنشی کشف شده در مصر(۱)
کتیبه داریوش بزرگ در شوش(۱)
متن منشور کوروش(۱)

 

حسین موسوی

 

آبان ۸٩

 

متن منشور کوروش
داریوش بزرگ
کتیبه داریوش بزرگ در شوش
ماجرای هزار سرباز هخامنشی کشف شده در مصر
مقاومت اریو برزن
متن کامل کتیبه بیستون
تقدیس ایران به روایت بزرگان ایران و جهان
خشایار شا
نام هخامنشیان
مفید ومختصر از هخامنشیان

 

بانک قالب های فارسی وب
قالب وبلاگ
اریانا دختر ارزوها
اسمانی ترین ها
تاریخ ایران

 

RSS 2.0